-
دل دی خراب و مست و خوش هر سو همیافتاد از او، در گلبنش جان صد زبان چون سوسن آزاد از او
دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او، در گلبنش جان صد زبان چون سوسن آزاد از او
دلها چو خسرو از لبش شیرین چو شکّر تا ابد، گر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او
[…] -
هیچ خمری بی خماری دیدهای، هیچ گل بی زخمِ خاری دیدهای
هیچ خَمری بی خماری دیدهای، هیچ گل بی زخمِ خاری دیدهای
در گلستانِ جهانِ آب و گل بی خزانی نو بهاری دیدهای
چونکِ غم پیش آیدت در حق گریز، هیچ چون حق غمگساری دیدهای
[…] -
مگریز ز آتش که چنین خام بمانی، گر بجْهی از این حلقه در آن دام بمانی
مگْریز ز آتش که چنین خام بمانی، گر بجْهی از این حلقه در آن دام بمانی مگریز ز یارانْ تو چو باران و مکش سر، گر سر کشی سرگشتهٔ ایّام بمانی با دوست وفا کن که وفا وامِ الست است، ترسم که بمیریّ و در این وام بمانی بگْرفت تو را تاسه و حالِ تو[…]
-
آینهای بزدایم از جهت منظر من، وای از این خاک تنم تیره دل اکدر من
آیِنهای بزدایم از جهتِ منظرِ من وای از این خاکِ تنم تیره دلِ اکدر من
رفت شب و این دلِ من پاک نشد از گِلِ من، ساقی مستقبلِ من کو قدحِ احمرِ من
رفت دریغا خرِ من مردِ به ناگه خرِ من شُکر که سرگینِ خری دور شدهست از درِ من
مرگِ[…] -
بیا ای زیرک و بر گول میخند، بیا ای راهدان بر غول میخند
بیا ای زیرک و بر گول میخند، بیا ای راهدان بر غول میخند
چو در سلطانِ بی علّت رسیدی هلا بر علّت و معلول میخند
اگر بر نفْسِ نحسی دیو شد چیرْ برو بر خاذل و مخذول میخند
ای ساقی و دستگیرِ مستان، دل را ز وفای مستْ مستان
ای ساقی تشنگانِ مخمور، بس تشنه شدند مِیپرستان
از دست به دست مِی روان کن، بر دست مگیر مکر و دستان
سررشتهٔ نیستی به ما دِه، در حسرتِ نیستند هستان
چون قیصر ما به قیصریهست ما را منشان به آبِلِستان
هر[…] -
ای که تو از عالم ما میروی، خوش ز زمین سوی سما میروی
ای که تو از عالمِ ما میروی خوش ز زمین سوی سما میروی
ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا میروی
سر ز کفن بر زن و ما را بگو که ز وطنِ خویش چرا میروی
[…] -
بانگ برآمد ز دل و جان من، کآه ز معشوقۀ پنهان من
بانگ برآمد ز دل و جانِ من، کآه ز معشوقۀ پنهانِ من
سجدهگهِ اصلِ من و فرع من، تاجِ سرِ من شه و سلطان من
خسته و بستهست دل و دستِ من دستِ غمِ یوسُفِ کنعان من
[…] -
من از سخنان مهرانگیز دل پُر دارم ز خواب برخیز
من از سخنان مهرانگیز دل پُر دارم ز خواب برخیز
ای آنکِ رخِ تو همچو آتش یک لحظه ز آتشم مپرهیز
شیرم ز تو جوش کرد و خون شد ای شیر به خونِ من درآمیز
ای دیده ز نَم زبون نگشتی، وی دل ز فراق خون نگشتی
وی عقل مگر تو سنگِ جانی، چون مایۀ صد جنون نگشتی
این یک هنرت هزار ارزد کز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل را کز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشۀ دوست بو نبردی[…]