-
دیگران رفتند خانه خویش باز، ما بماندیم و تو و عشق دراز
دیگران رفتند خانهٔ خویش باز، ما بماندیم و تو و عشقِ دراز
هرکه حیرانِ تو باشد دارد او روزه در روزه نِماز اندر نِماز
رازْ او گوید که دارد عقل و هوش، چون فنا گردد فنا را نیست راز
تو کمتر خوارهای هشیار میرُو، میانِ کژرُوان رهوار میرو
تو آن خنبی که من دیدم ندیدی، مرا خنبک مزن ای یار، میرو
ز بازارِ جهان بیزار گشتم، تو دلّالی سوی بازار میرو
چو من[…]
-
آن مه که هست گردون گردان و بیقرارش، وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش
آن مه که هست گردونْ گردان و بی قرارش، وان جان که هست این جان وین عقلْ مستعارش
هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جانها وین اختیارها را بشکسته اختیارش
من جسم و جان ندانم من این و آن[…]
-
عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید، دولتی هست حریفان سر دولت خارید
عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید، دولتی هست حریفان سرِ دولت خارید
چو شکر یک دل و آغشتۀ این شیر شوید که ظریفید و لطیفید و نکومقدارید
دانه چیدن چه مروّت بوَد آخِر مکنید، که امیران دو صد خرمن[…]
-
چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم، میان مجلس جان حلقه حلقه می گردیم
چه روز باشد کاین جسم و رسم بنْوردیم، میانِ مجلسِ جان حلقه حلقه می گردیم
همی خوریم مِیِ جان به حضرتِ سلطان، چنانک بی لب و ساغر نخست می خوردیم
خراب و مست به ساقیِّ جان همی گوییم بر آر[…]
-
ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی، صنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی
ز غمِ تو زارِ زارم هله تا تو شاد باشی، صنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی
تو مرا چو خسته بینی نظرِ خجسته بینی، دل و جان به غم سپارم هله تا تو شاد باشی
ز غمِ دلم[…]
-
الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش، گر بستیزد برود عشق تو برهم زندش
الحذر از عشق حذر هر که نشانی بوَدَش، گر بستیزد برود عشقِ تو برهم زندش
از دل و جان برکَندش لولی و مُنبِل کندش، سیل درآید چو گیا هر طرفی میبردش
اوست یقین رهزنِ تو خونِ تو در گردنِ تو،[…]
-
جز دمدمه عشق تو در گوش نماند، جان را ز حلاوت ازل هوش نماند
-
دل معشوق سوزیدهست بر من، وزان سوزش جهان را سوخت خرمن
دلِ معشوق سوزیده است بر من، وز آن سوزش جهان را سوخت خِرمن
بزد آتش به جانِ بنده شمعی کز او شد موم جانِ سنگ و آهن
به دید آمد از آن آتش به ناگه میانِ شب هزاران صبحِ روشن
[…] -
هست کسی صافی و زیبانظر تا بکند جانبِ بالا نظر
هست کسی صافی و زیبانظر تا بکند جانبِ بالا نظر
هست کسی پاک از این آب و گل تا بکند جانبِ دریا نظر
پا بنهد بر کمرِ کوهِ قاف تا بزند بر پرِ عنقا نظر