-
کِی ز جهان برون شود جزو جهان، هله بگو، کی برهد ز آبْ نم، چون بجهد یکی ز دو
کِی ز جهان برون شود جزو جهان، هله بگو، کی برهد ز آبْ نم، چون بجهد یکی ز دو هیچ نمیرد آتشی ز آتشِ دیگر ای پسر، ای دلِ من ز عشقِ خونْ خون مرا به خون مشو چند گریختم نشد سایهٔ من ز من جدا، سایه بوَد موکّلم گر چه شوَم چو تار مو[…]
-
آمد مه و لشکر ستاره، خورشید گریخت یک سواره
آمد مه و لشکرِ ستاره، خورشید گریخت یکسواره
آن مه که ز روز و شب برون است، کو چشم که تا کند نظاره
چشمی که مناره را نبیند چون بیند مرغ بر مناره
ابرِ[…]
-
ساقیا در نوش آور شیره عنقود را، در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را
ساقیا در نوش آور شیرۀ عُنقود را، در صبوح آور سبکْ مستانِ خواب آلود را
یک به یک در آب افکن جمله ترّ و خشک را، اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را
سوی شورستان روان کن شاخی[…]
-
الام طماعیه العاذل، ولا رأی فیالحب للعاقل
الام طماعیه العاذل، ولا رأی فیالحب للعاقل
برادر، مرا در چنین بیدلی ملامت رها کن اگر عاقلی
یراد منالطبع نسیانکم، و یا بی الطباع علیالناقل
تو عاقل از آنی که عاشق نِهای، تو را[…]
-
ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس، زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس
ای سگِ قصّابِ هجر خونِ مرا خوش بلیس زانکِ نیرزد کنون خونِ رهی یک لِکیس
گنجِ نهانِ دو کونْ پیشِ رخش یک جو است، بهرِ لکیسی دلا سرد بوَد این مکیس
عاشقی آن صنم وانگه ترسِ کسی، یک دم و[…]
-
بمشو همره مرغان که چنین بیپر و بالی، چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
بمَشو همرهِ مرغان که چنین بی پر و بالی، چو نه میری نه وزیری بُنِ سبلت به چه مالی
چو هیاهویْ برآریّ و نبینند سپاهی بشناسند همه کس که تو طبلیّ و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنِهْ آن طبل[…]
-
عاشقی و بی وفایی کار ماست، کار کار ماست چون او یار ماست
عاشقیّ و بی وفایی کارِ ماست، کار کارِ ماست چون او یار ماست
قصدِ جانِ جملۀ خویشان کنیم، هر چه خویشِ ما کنون اغیار ماست
عقل اگر سلطانِ این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست
[…] -
آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند، و آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند
آنچِ روی تو کند نورِ رخِ خَور نکند، و آنچِ عشقِ تو کند شورشِ محشر نکند
هر که بیند رخِ تو جانب گلشن نرود، هر که داند لبِ تو قصّۀ ساغر نکند
چون رسد طرّۀ تو مُشک دگر دم نزند،[…]
-
آخر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتی، ای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی
آخِر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتی، ای ماهرو تشریف دِهْ مر آسمان را ساعتی
ای آن که هستت در سخن مستیِّ مِیهای کهن دلداریی تلقین بکن مر ترجمان را ساعتی
تن چون کمانم دل چو زِه ای جان کمان[…]
-
تا دلبر خویش را نبینیم جز در تک خون دل نشینیم
تا دلبرِ خویش را نبینیم جز در تکِ خونِ دل نَشینیم
ما بِهْ نشویم از نصیحت چون گمرهِ عشقِ آن بِهینیم
اندر دلِ درد خانه داریم، درمان نبوَد چو همچنینیم
در حلقۀ عاشقان قدسی[…]