-
رو قرار از دل مستان بستان، رو خراج از گل بستان بستان
رُو قرار از دلِ مستان بِستان، رُو خراج از گُلِ بُستان بستان
کلهِْ مه ز سرِ مه برگیر گروِْ گل ز گلستان بستان
سخنِ جانِ رهی گفتی دوش آنِ توست آن هله بستان بستان
[…] -
زهی لواء و علم لا اله الا الله، که زد بر اوج قدم لا اله الا الله
زهی لواء و علَمْ، لا اله الا الله، که زد بر اوج قدم، لا اله الا الله
چگونه گَرد برآوَرْد شاهْ موسیوار ز بحرِ هست و عدم لا اله الا الله
ستادهاند صفاتِ صفا ز خجلتِ او به پیشِ او[…]
-
جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان، که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان
جفای تلخِ تو گوهر کند مرا ای جان، که بحرِ تلخ بوَد جای گوهر و مرجان
وفای توست یکی بحرِ دیگرِ خوشخوار که چار جوی بهشت است از تکش جوشان
منم سکندرِ این دم به مجمع البحرین، که تا رهانم[…]
-
ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی، وی پا کشیده از ره کو شرط همرهی
ای سیر گشته از ما ما سخت مُشتَهی، وی پا کشیده از رهْ کو شرطِ همرهی
مغزِ جهان تویی تو و باقی همه حشیش، کِی یابد آدمی ز حشیشاتْ فربهی
هر شهر کو خراب شد و زیرِ او زبر زان[…]
-
تو هر چند صدری شه مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی
تو هر چند صدری شهِ مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی
بده وامِ جان گر وجوهیت هست، درآ مفلسانه اگر مفلسی
غریبان برستند و تو حبسِ غم، گه از بی کسیّ و گه از ناکسی
بنِهْ ای سبز خِنگِ من فرازِ آسمانها سم، که بنْشست آن مهِ زیبا چو صد تنگِ شکر پیشُم
روان شد سوی ما کوثر پر از شیر و پر از شکّر، بدرّان مشکِ سقّا را بزن سنگیّ و بشْکن خم
یکی[…]
-
هر که از حلقه ما جای دگر بگریزد همچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد
هر که از حلقۀ ما جای دگر بُگْریزد همچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد
زان خورد خونِ جگر عاشقْ زیرا شیر است، شیردل کِی بوَد آن کو ز جگر بگریزد
دل چو طوطی بوَد و جورِ دلارام شکر، طوطیی[…]
-
زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری، چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان خاکِ تو شدم تا بر من گهر بباری، چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شُستم از خود تا دستِ من تو گیری، زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و[…]
-
مهرهای از جان ربودم بی دهان و بی دهان، گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
مهرهای از جان ربودم بی دهان و بی دهان، گر رقیبِ او بداند گو بدان و گو بدان
سرِّ او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد، هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان
پیشْ منکر[…]
-
خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی، طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی
خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستییی طوقِ قمر شکستیی فوقِ فلک نشستیی
کِی دمِ کس شنیدیی یا غمِ کس کشیدیی یا زر و سیم چیدیی گر تو فنا پرستیی
برجهیی به نیم شب با شهِ غیبِ[…]