-
جان خراباتی و عمر بهار، هین که بشد عمر چنین هوشیار
جانِ خراباتی و عمرِ بهار، هین که بشد عمر چنین هوشیار
جان و جهان جانِ مرا دست گیر، چَشمِ جهان حرفِ مرا گوش دار
صورتِ دل آمد و پیشم نشست بسته سر و خسته و بیماروار
کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب، وان حدیثِ چو شکر کز تو شنیدم همه شب
گر چه از شمعِ تو میسوخت چو پروانه دلم، گِردِ شمعِ رخِ خوبِ تو پریدم همه شب
شب به پیشِ رخِ[…]
-
کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو، گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو
کارِ جهان هر چه شود کارِ تو کو بارِ تو کو، گر دو جهان بتکده شد آن بتِ عیّارِ تو کو
گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان، ای شهِ پیدا و نهان کیله و انبار تو کو
باز در اسرار رَوَم جانبِ آن یار روم نعرۀ بلبل شنوم در گل و گلزار روم
تا کِی از این شرم و حیا، شرم بسوزان و بیا، همرهِ دل گردم خوش جانبِ دلدار روم
صبر نماندهست که من گوش سوی[…]
-
ای بی سر و پا گشته داری سر حیرانی، با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی
ای بی سر و پا گشته، داری سرِ حیرانی، با حلقهٔ عشّاقان رُو بر درِ حیرانی
در زلفِ چو چوگانت غلطیده بسی جانها وز بهرِ چنان مُشکی جان عنبرِ حیرانی
از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی
من یوسُفِ دلخواهم چاهِ زَنَخَت خواهم هم[…] -
حکم نو کن که شاه دورانی، سکه تازه زن که سلطانی
حکمِ نو کن که شاهِ دورانی، سکّۀ تازه زن که سلطانی
حکمِ مطلق تو راست در عالم، حاکمان قالباند و تو جانی
آن چه شاهان به خواب می جُستند چون مسلّم شدت به آسانی
همه مرغان چو دانه چینِ تو اند تو همایی میانِ مرغانی
بر سر آمد رواقِ دولتِ تو زآن[…] -
ای آفتابِ سرکشان با کهکشان آمیختی، مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی
ای آفتابِ سرکشان با کهکشان آمیختی، مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی
یا چون شرابِ جانفزا هر جزو را دادی طرب یا همچو یارانِ کرَم با خاکدان آمیختی
یا همچو عشقِ جانفدا در لاابالی مارِدی، با عقلِ پرحِرصِ شحیحِ[…]
-
یک مسئله میپرسمت ای روشنی در روشنی، آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی میکنی
یک مسئله میپرسمت ای روشنی در روشنی، آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی میکنی
خود در فسون شیرینلبی مانند داود نبی آهن چو مومی میشود بر میکَنیش از آهنی
نی، بلکِ شاهِ مطلقی به گلبرگِ مَلَک[…]
-
صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی، لعل و عقیق میکند در دل کان گداییی
صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی، لعل و عقیق میکند در دلِ کان گداییی
گر ز فلک نهان بوَد در ظلماتِ کان بوَد، گوهرِ سنگ را بوَد با فلک آشناییی
نور ز شرق میزند کوه شکاف میکند در دلِ سنگ[…]
-
آواز داد اختر بس روشن است امشب، گفتم ستارگان را مه با من است امشب
آواز داد اختر بس روشن است امشب، گفتم ستارگان را مه با من است امشب
بر رُو به بامِ بالا از بهر الصّلا را، گل چیدن است امشب مِی خوردن است امشب
تا روز دلبرِ ما اندر بر است چون[…]