-
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش، خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرونِ خویش خونِ انگوری نخورده بادهشان هم خونِ خویش
هر کسی اندر جهان مجنونِ لیلییی شدند عارفان لیلییِ خویش و دم به دم مجنونِ خویش
ساعتی میزانِ آنی ساعتی موزونِ این بعد از[…]
-
برو برو که به بز لایق است بزغاله، برو که هست ز گاوان حیات گوساله
برو برو که به بز لایق است بزغاله، برو که هست ز گاوان حیاتِ گوساله
برو برو که خران گلّه گلّه جمع شدند خرِ جوان و خرِ پیر و خُرد و یک ساله
ز نالهٔ تو مرا بوی خر همیآید[…]
-
مستیِ امروزِ من نیست چو مستیّ دوش، مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
مستیِ امروزِ من نیست چو مستیّ دوش مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
غرق شدم در شراب عقلِ مرا برد آب گفت خرَد الوداع بازنیایم به هوش
عقل و خرَد در جنون رفت ز دنیا برون چونکِ ز سر رفت[…]
-
من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم
من آن ماهم که اندر لا مکانم مجو بیرون مرا در عینِ جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی اگر رنگین اگر[…]
-
هله ای طالب سمو، بگداز از غمش چو مو، بگشا راز با همو که سلام علیکم
هله ای طالبِ سمو بگداز از غمش چو مو بگشا راز با همو که سلام علیکم
تو چرا آب و روغنی که سلامی نمیکنی چه شود گر کفی زنی که سلام علیکم
هله دیوانه لولیا به عروسیِّ ما بیا لبِ[…]
-
مرده بُدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم، دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
مرده بُدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهٔ سیر است مرا جانِ دلیر است مرا زَهرۀ شیر است مرا زُهرۀ تابنده شدم
گفت که دیوانه نِهای لایقِ این خانه نِهای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهای رُو که[…] -
دوش آمد بر من آنک شب افروز منست، آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
دوش آمد برِ من آنکِ شبافروز من است، آمدن باری اگر در دو جهان آمدن است
آنکِ سرسبزی خاک است و گهربخشِ فلک، چاشنی بخشِ وطنهاست اگر بی وطن است
در کفِ عقل نهد شمع که بِستان و بیا تا[…]
-
به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد می دانم، چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم
به گِردِ دل همیگردی چه خواهی کرد میدانم چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد میدانم
یکی بازی بر آوردی که رختِ دل همه بردی چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد میدانم
به یک غمزه[…]
-
گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار، بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار
گرم در گفتار آمد آن صنم، این الفرار، بانگِ خیزاخیز آمد در عدم، این الفرار
صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله، کیست بر در، کیست بر در، هم منم این، الفرار
از درون نی آن منم گویان که[…]
-
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی، تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکمِ توام تو همه در خونِ منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
[…]