-
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم، در این سراب فنا چشمه حیات منم
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سرابِ فنا چشمهٔ حیات منم
وگر به خَشم رَوی صد هزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقشِ جهان مشو راضی که نقشبندِ[…]
-
همه جمالِ تو بینم چو چشم باز کنم، همه شرابِ تو نوشم چو لب فراز کنم
همه جمالِ تو بینم چو چشم باز کنم، همه شرابِ تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیثِ تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلَنگم به هر رَهَم که بَرَند، رهی که[…]
-
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان، بر شاخ و برگ از دردِ دل بنگر نشان بنگر نشان
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان بر شاخ و برگ از دردِ دل بنْگر نشان بنْگر نشان
ای باغبان هین گوش کن نالۀْ درختان نوش کن نوحه کنان از هر طرف صد بی زبان صد بی زبان
هرگز[…]
-
تویی نقشی که جانها برنتابد، که قند تو دهانها برنتابد
تویی نقشی که جانها برنتابد که قندِ تو دهانها برنتابد
جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهانها برنتابد
روان گشتند جانها سوی عشقت که با عشقت روانها برنتابد
درونِ[…]
-
بیامد عید ای ساقی، عنایت را نمیدانی، غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی
بیامد عید ای ساقی عنایت را نمیدانی، غلامانند سلطان را بیارا بزمِ سلطانی
منم مخمور و مستِ تو قدح خواهم ز دست تو، قدح از دست تو خوشتر که مِی جان است و تو جانی
بیا ساقی کم آزارم که[…]
-
بر گِردِ گل می گشت دی نقشِ خیالِ یارِ من، گفتم درآ پرنور کن از شمعِ رخْ اسرارِ من
بر گِردِ گُل میگشت دی نقشِ خیالِ یارِ من گفتم درآ پرنور کن از شمعِ رخْ اسرارِ من
ای از بهارِ روی تو سرسبز گشته عمرِ من جانِ من و جانِ همه حیران شده در کارِ من
ای خسرو و[…]
-
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم، عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رُو بر من و بر خویش مخند چیست کو را نبوَد تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پر اندیشه[…]
-
باده دِه، ای ساقی هر متّقی، بادهی شاهنشهی راوقی
باده دِه، ای ساقی هر متّقی، بادهی شاهنشهی راوقی جامِ سخن بخش که از تفِّ او گردد دیوارِ سیه منطقی بردر و بشکن غم و اندیشه را، حاکم و سلطان و شهِ مطلقی چون بگریزی نرسد در تو کس، ور بگریزیم تو خود سابقی جنّتِ حسنت چو تجلّی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی[…]
-
اگر خواهی مرا مِی در هوا کن، وگر سیری ز من، رفتم، رها کن
اگر خواهی مرا مِی در هوا کن وَ گر سیری ز من رفتم رها کن
نیَم قانع به یک جام و به صد جام دو ساله پیشِ تو دارم قضا کن
بده مِی گر ننوشم بر سرم ریز وَ گر[…]
-
بزن آن پردهٔ دوشین که من امروز خموشم، ز تف آتش عشقت من دلسوز خموشم
بزن آن پردهٔ دوشین که من امروز خموشم، ز تفِ آتشِ عشقت منِ دلسوز خموشم منم آن باز که مستم ز کُلَهْ بسته شدهستم، ز کله چَشمْ فرازم ز کلهدوز خموشم ز نگارِ خوشِ پنهان ز یکی آتشِ پنهان، چو دل افروخته گشتم ز دلافروز خموشم چو بدیدم که دهانم شد غمّاز نهانم، سخنِ فاش[…]