-
ز هدهدانِ تفکّر چو دررسید نشانش، مراست ملکِ سلیمان چو نقد گشت عیانش
ز هدهدانِ تفکّر چو دررسید نشانش مراست ملکِ سلیمان چو نقد گشت عیانش پری و دیو نداند ز تختگاهِ بلندش، که تختِ او نظر است و بصیرت است جهانش زبانِ جملهٔ مرغان بداند او به بصیرت، که هیچ مرغ نداند به وهمِ خویش زبانش نشانِ سکّهٔ او بین به هر درست که نقد است، و[…]
-
جانِ من است او هِی مزنیدش، آنِ من است او هی مبریدش
جانِ من است او هِی مزنیدش، آنِ من است او هی مبریدش آبِ من است او نانِ من است او، مثل ندارد باغِ امیدش باغ و جنانش آبِ روانش، سرخی سیبش سبزی بیدش متّصل است او، معتدل است او، شمعِ دل است او، پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سرِ سودا سر کشد این[…]
-
شاگردِ تو می باشم گر کودن و کژپوزم، تا زان لبِ خندانت یک خنده بیاموزم
شاگردِ تو می باشم گر کودن و کژپوزم، تا زان لبِ خندانت یک خنده بیاموزم ای چشمهٔ آگاهی، شاگرد نمیخواهی، چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم باری ز شکافِ در برقِ رخِ تو بینم، زان آتشِ دهلیزی صد شمع برافروزم یک لحظه بَری رختم در راه که عشّارم، یک لحظه رَوی[…]
-
ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود، با دل مرده دلان حاجت جنگی نبود
ننگِ عالم شدن از بهرِ تو ننگی نبْوَد، با دلِ مردهدلان حاجتِ جنگی نبوَد
عشقْ شیرینی جان است و همه چاشنی است چاشنیّ و مزه را صورت و رنگی نبود
عشق شاخیست ز دریا که درآید در دل، جای دریا[…]
-
غمزهٔ عشقت بدان آرَد یکی محتاج را، کو به یک جو بر نسنجد هیچ صاحبتاج را
غمزهٔ عشقت بدان آرَد یکی محتاج را کو به یک جو بر نسنجد هیچ صاحب تاج را
اطلس و دیباج بافَد عاشق از خون جگر تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
در دلِ عاشق کجا یابی غمِ[…]
-
به جان تو که سوگند عظیم است، که جانم بی تو در بند عظیم است
به جانِ تو که سوگندِ عظیم است که جانم بی تو در بندِ عظیم است
اگر چه خِضر سیرآب حیات است به لعلت آرزومندِ عظیم است
سخنها دارم از تو با تو بسیار ولی خاموشیم پندِ عظیم است
تا ساقیِ ما تویی به یاری کفر است و حرامْ هوشیاری
ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری
گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری*
[…] -
داد دهی ساغر و پیمانه را، مایه دهی مجلس و میخانه را
داد دهی ساغر و پیمانه را مایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگسِ مخمور را پیش کشی آن بتِ دردانه را
جز ز خداوندیِ تو کِی رسد صبر و قرار این دلِ دیوانه را
اه چه بی رنگ و بی نشان که منم کِی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم
کِی شود این روانِ من ساکن این چنین ساکنِ روان که منم
از آن مقام که نبوَد گشادْ زود گذر، برو به سوی خریدارِ خویش همچون زر
درخت اگر متحرّک شدی ز جای به جا نه رنجِ ارّه کشیدی نه زخمههای تبر
زمان چو حاکمِ تست و مکان چو معبرِ تو مکانِ[…]