-
من بندهٔ آن عقل کز او مجنون شد، صد جان ارزد دلی کز او پر خون شد
-
گر تو بنمیخسپی بنْشین تو که من خفتم، تو قصّهٔ خود می گو من قصّهٔ خود گفتم
گر تو بنمیخُسپی بنْشین تو که من خفتم، تو قصّهٔ خود می گو من قصّهٔ خود گفتم بس کردم از دَستان زیرا مَثَلِ مَستان از خواب به هر سویی می جنبم و می افتم من تشنهٔ آن یارم گر خفته و بیدارم، با نقشِ خیالِ او همراهم و هم جفتم چون صورت آیینه من تابع[…]
-
دوش آمد پیلِ ما را باز هندُستان به یاد، پردهٔ شب میدرید او از جنون تا بامداد
دوش آمد پیلِ ما را باز هندُستان به یاد، پردهٔ شب میدرید او از جنون تا بامداد دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بود، ای که تا روزِ قیامت عمرِ ما چون دوش باد بادهها در جوش از او و عقلها بیهوش از او، جزو و کلّ و خار و گل از روی خوبش باد شاد[…]
-
اي صوفيانِ عشق بدرّيد خرقهها، صد جامه ضرب کرد گل از لذّتِ صبا
اي صوفيانِ عشق بدرّيد خرقهها، صد جامه ضرب کرد گل از لذّتِ صبا کز يار دور مانْد و گرفتارِ خار شد، زين هر دو درد رَست گل از امرِ ايتيا از غيب رو نمود صلایی زد و برفت، کاين راه کوته است گرت نيست پا روا من هم خموش کردم و رفتم عقيبِ گل، از[…]
-
گنجینهی اسرار الهی ماییم، بحرِ درّ نامتناهی ماییم
-
گفتم که مگر غمت بوَد درمانم، کِی دانستم که با غمت در مانم
-
گویم سخنِ لبِ تو یا نی، ای لعلِ لبِ تو را بها نی
گویم سخنِ لبِ تو یا نی، ای لعلِ لبِ تو را بها نی ای گفتهای ما غلامِ آن دم کانجا همگی تویی و ما نی این جا که منم بجز خطا نی، و آنجا که تویی بجز عطا نی این جا گفتن ز روی جسم است، و آن جا همه هستی است، جا نی سیّاره[…]
-
من اگر نالم اگر عذر آرَم پنبه در گوش کند دلدارم
من اگر نالم اگر عذر آرَم پنبه در گوش کند دلدارم هر جفایی که کند میرسدش، هر جفایی که کند بردارم گر مرا او به عدم انگارد، ستمش را به کرم انگارم داروی دردِ دلم دردِ وی است، دل به دردش ز چه رو نسپارم عزّت و حرمتم آنگه باشد که کند عشقِ عزیزش خوارم[…]
-
مستِ مِیِ عشق را حیا نی، وین بادهٔ عشق را بها نی
مستِ مِیِ عشق را حیا نی، وین بادهٔ عشق را بها نی آن عشق چو بزم و باده جان را می نوشد و ممکنِ صلا نی با عقل بگفت ماجراها، جان گفت که وقت ماجرا نی از روح بجُستم آن صفا گفت آن هست صفا ولی ز ما نی گفتم که مکن نهان از این[…]
-
به شکرخنده اگر میببَرَد دل ز کسی، میدهد در عوضش جانِ خوشی بوالهوسی
به شکرخنده اگر میببَرَد دل ز کسی، میدهد در عوضش جانِ خوشی بوالهوسی گه سحر حمله برَد بر دو جهان خورشیدش، گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عَسَسی گه بگوید که حذر کن شهِ شطرنج منم، بیدَقی گر ببری من برَم از تو فرَسی طوطیانند که خود را بکُشند از غیرت،[…]