-
در لطف اگر بروی شاه همه چمنی، در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی
در لطف اگر بروی شاهِ همه چمنی در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی
دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی
عقل از تو تازه بوَد جان از تو زنده[…]
-
بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم که هر که او نمُرَد پیشِ تو بمیرانم
بر آن شدهست دلم کآتشی بگیرانم که هر که او نمُرَد پیشِ تو بمیرانم کمانِ عشق بدرّم که تا بداند عقل که بینظیرم و سلطانِ بینظیرانم که رفت در نظرِ تو که بینظیر نشد، مقامِ گنج شدهست این نهادِ ویرانم من از کجا و مباهاتِ سلطنت ز کجا، فقیرِ فقرم و افتادهٔ فقیرانم من آن[…]
-
باده بده ساقیا عشوه و بادم مده، وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده
باده بده ساقیا عشوه و بادم مده وز غمِ فردا و دی هیچ به یادم مده
باده از آن خمِّ مِهْ پر کن و پیشم بنِهْ گر نگشایم گِرِهْ هیچ گشادم مده
چون گذرد مِی ز سر گویم ای خوش[…]
-
بدار دست ز ریشم که بادهای خوردم، ز بیخودی سر و ریش و سِبال گم کردم
بدار دست ز ریشم که بادهای خوردم، ز بیخودی سر و ریش و سِبال گم کردم ز پیشگاه و ز درگاه نیستم آگاه، به پیشگاهِ خرابات روی آوردم خرَد که گَرد برآورد از تکِ دریا، هزار سال دَوَد درنیابد او گَردم فراختر ز فلک گشت سینه تنگم، لطیفتر ز قمر گشت چهره زردم دُکانِ جمله[…]
-
اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنهای تو و اندیشه زمهریر
اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنهای تو و اندیشه زمهریر اندیشه میکنی که رهی از زحیر و رنج، اندیشه کردن آمد سرچشمهٔ زحیر ز اندیشهها برون دان بازار صنع را، آثار را نظاره کن ای سخرهٔ اثیر آن کوی را نگر که پَرَد زو مصوّرات، وان جوی را کز او شد گردنده[…]
-
ماییم در این گوشه، پنهان شده از مستی، ای دوست حریفان بین یکجان شده از مستی
ماییم در این گوشه، پنهان شده از مستی، ای دوست حریفان بین یکجان شده از مستی از جان و جهان رسته چون پسته دهان بسته دَمها زده آهسته زان راز که گفتستی ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمت، دستی صنما دستی میزن که از این دستی عاشق شده بر پستی، بر فقر و[…]
-
ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت، گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت
ذوقِ روی تُرُشش بین که ز صد قند گذشت گفت پس چند بوَد گفتمش از چند گذشت
چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهنِ سرد چه کوبی که وی از پند گذشت
تو چه پرسیش که چونی و[…]
-
ای رخِ تو حسرتِ ماه و پری، پر بگشادی به کجا میپری
ای رخِ تو حسرتِ ماه و پری، پر بگشادی به کجا میپری هین گرُوی دِهْ سِرِه آنگه برو، رفتنِ تو نیست ز ما سرسری زنده جهان ز آب حیات تو است، مستِ قَرُوی تو دلِ لاغری خود چه بوَد خاک که در چرخِ تُوست این فلکِ روشنِ نیلوفری زین بگذشتم، به خدا راست گو، رخت[…]
-
گر من ز دست بازی هر غم پژولمی، زیرک نبودمی و خردمند گولمی
-
اگر آتش است یارت تو برو در او همیسوز، به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
اگر آتش است یارت تو برو در او همیسوز، به شبِ فراقْ سوزان تو چو شمع باش تا روز
تو مخالفت همیکش تو موافقت همیکن چو لباسِ تو درانند تو لباسِ وصل میدوز
به موافقت بیابد تن و جان سماعِ[…]