-
فِرِست بادهٔ جان را به رسمِ دلداری، بدان نشان که مرا بینشان همیداری
فِرِست بادهٔ جان را به رسمِ دلداری، بدان نشان که مرا بینشان همیداری بدان نشان که به هر شب چو ماه میتابی، ز ابرِ دل قطراتِ حیات میباری چه قطرههاست که از حرفِ عشق میبارد، ز گُلْ گلی بفِزاید ز خار هم خاری میانِ خار و گلْ این سینهها چو بلبلِ مست، ضمیرِ عشقِ دل[…]
-
بیامد عید ای ساقی، عنایت را نمیدانی، غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی
بیامد عید ای ساقی عنایت را نمیدانی، غلامانند سلطان را بیارا بزمِ سلطانی
منم مخمور و مستِ تو قدح خواهم ز دست تو، قدح از دست تو خوشتر که مِی جان است و تو جانی
بیا ساقی کم آزارم که[…]
-
بر گِردِ گل می گشت دی نقشِ خیالِ یارِ من، گفتم درآ پرنور کن از شمعِ رخْ اسرارِ من
بر گِردِ گُل میگشت دی نقشِ خیالِ یارِ من گفتم درآ پرنور کن از شمعِ رخْ اسرارِ من
ای از بهارِ روی تو سرسبز گشته عمرِ من جانِ من و جانِ همه حیران شده در کارِ من
ای خسرو و[…]
-
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم، عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رُو بر من و بر خویش مخند چیست کو را نبوَد تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پر اندیشه[…]
-
اگر خواهی مرا مِی در هوا کن، وگر سیری ز من، رفتم، رها کن
اگر خواهی مرا مِی در هوا کن وَ گر سیری ز من رفتم رها کن
نیَم قانع به یک جام و به صد جام دو ساله پیشِ تو دارم قضا کن
بده مِی گر ننوشم بر سرم ریز وَ گر[…]
-
بزن آن پردهٔ دوشین که من امروز خموشم، ز تف آتش عشقت من دلسوز خموشم
بزن آن پردهٔ دوشین که من امروز خموشم، ز تفِ آتشِ عشقت منِ دلسوز خموشم منم آن باز که مستم ز کُلَهْ بسته شدهستم، ز کله چَشمْ فرازم ز کلهدوز خموشم ز نگارِ خوشِ پنهان ز یکی آتشِ پنهان، چو دل افروخته گشتم ز دلافروز خموشم چو بدیدم که دهانم شد غمّاز نهانم، سخنِ فاش[…]
-
اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی، کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی
اگر زهر است اگر شکّر چه شیرین است بیخویشی، کُلَهْ جویی نیابی سر چه شیرین است بی خویشی
چو افتادی تو در دامش چو خوردی بادهٔ جامش برون آیی نیابی در چه شیرین است بی خویشی
مترس آخِر نه مَردی[…]
-
ای عشق پرده در که تو در زیر چادری، در حسن حوریای تو و در مهر مادری
ای عشقِ پرده در که تو در زیرِ چادری در حُسن حوریای تو و در مهر مادری
در حلقه اندرآ و ببین جمله جانها در گوش حلقه کرده به قانون چاکری
در آیِنِه نظر کن و در چشمِ خود نگر[…]
-
امروز روز شادی و امسال سال لاغ، نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
امروز روزِ شادی و امسال سالِ لاغ نیکوست حالِ ما که نکو باد حال باغ
آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گُل، چَشمِ من و تو روشن بیروی زشتِ زاغ
گُل نَقلِ بلبلان و شکر نُقلِ طوطیان، سبزهست[…]
-
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
ای ز تو مه پایکوبان وز تو زُهره دفزنان، می زنند ای جانِ مردان عشقِ ما بر دف زنان
نُقلِ هر مجلس شدهست این عشقِ ما و حُسنِ تو، شهرۀ شهری شده ما کو چنین بُد شد چنان
ای به[…]