-
این چه چتر است این که بر مُلکِ ابد برداشتی، یاد آوردی جهان را زآنکِ در سر داشتی
این چه چتر است این که بر مُلکِ ابد برداشتی، یاد آوردی جهان را زآنکِ در سر داشتی زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی، ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی جان همیتابید از نور جلالت موج موج، ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی پیش حیرتگاه عشقت[…]
-
گرَم بازآمدی محبوبِ سیماندامِ سنگیندل، گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل
گرَم بازآمدی محبوبِ سیماندامِ سنگیندل، گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل
ایا بادِ سحرگاهی گر این شب روز میخواهی از آن خورشیدِ خرگاهی برافکن دامن محمل
گر او سرپنجه بگشاید که عاشق میکشم شاید[…]
-
نیست بر آیینهٔ دُردیکشان گردِ خلاف، می توان چون جام می دیدن تهِ دلهای صاف
نیست بر آیینهٔ دُردیکشان گردِ خلاف، می توان چون جام می دیدن تهِ دلهای صاف زان شرابِ لعل سرگرمم که کمتر قطره اش سوخت کامِ لالهٔ آتشزبان را تا به ناف بادهٔ بی درد از میخانهٔ دوران مجوی، لاله نتْوانست یک پیمانه مِی را کرد صاف خاکسارانِ محبّت را شکوهِ دیگر است، سبزه از بال[…]
-
چون مرا جمعی خریدار آمدند، کهنه دوزان جمله در کار آمدند
چون مرا جمعی خریدار آمدند کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه میکنند همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر[…]
-
دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا ری
دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا ری*
قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیرِ آن، قلم گوید که تسلیمم، تو دانی من کیَم باری
گهی رویش سیه دارد گهی[…]
-
کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را، بروبد از دلِ ما فکرِ دیّ و فردا را
کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را، بروبد از دلِ ما فکرِ دیّ و فردا را چنو درخت کم افتد پناهِ مرغان را، چنو امیر بباید سپاهِ سودا را روان شود ز رهِ سینه صد هزار پری، چو بر قنینه بخواند فسونِ احیا را کجاست شیرِ شکاریّ و حملههای خوشش، که پر کنند[…]
-
هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو، مست و خراب میروی خانه به خانه کو به کو
هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو، مست و خراب میروی خانه به خانه کو به کو
با که حریف بودهای بوسه ز که ربودهای زلفِ که را گشودهای حلقه به حلقه مو به مو
نی تو حریفْ[…]
-
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا، شاد آمدیت از سفرِ خانهٔ خدا
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا، شاد آمدیت از سفرِ خانهٔ خدا
روز از سفر به فاقه و شبها قرارْ نی، در عشقِ حجِّ کعبه و دیدارِ مصطفا
مالیده رو و سینه در آن قبله گاهِ[…]
-
ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود، با دل مرده دلان حاجت جنگی نبود
ننگِ عالم شدن از بهرِ تو ننگی نبْوَد، با دلِ مردهدلان حاجتِ جنگی نبوَد
عشقْ شیرینی جان است و همه چاشنی است چاشنیّ و مزه را صورت و رنگی نبود
عشق شاخیست ز دریا که درآید در دل، جای دریا[…]
-
غمزهٔ عشقت بدان آرَد یکی محتاج را، کو به یک جو بر نسنجد هیچ صاحبتاج را
غمزهٔ عشقت بدان آرَد یکی محتاج را کو به یک جو بر نسنجد هیچ صاحب تاج را
اطلس و دیباج بافَد عاشق از خون جگر تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
در دلِ عاشق کجا یابی غمِ[…]