-
سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز، عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز
سوی خانۀ خویش آمد عشقِ آن عاشقنواز، عشق دارد در تصوّر صورتی صورتگداز
خانۀ خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی، از درِ دل اندرآ تا پیشگاهِ جان بتاز
ذرّه ذرّه از وجودم عاشقِ خورشیدِ توست، هین که با خورشید دارد[…]
-
ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته، سرها بریده بیعدد در رزم تو پا کوفته
ای جان و دل از عشقِ تو در بزمِ تو پا کوفته، سرها بریده بیعدد در رزمِ تو پا کوفته
چون عزمِ میدانِ زمین کردی تو ای روحِ امین ذرّاتِ خاکِ این زمین از عزمِ تو پا کوفته
فرمانِ خرّمشاهیت[…]
-
ای فتنهٔ انگیخته، صد جان به هم آمیخته، ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته
ای فتنهٔ انگیخته صد جان به هم آمیخته ای خونِ تُرکان ریخته با لولیان بگْریخته
در سایهٔ آن لطفِ تو آخر گشایم قلفِ تو در سر نشسته الْفِ تو زان طرّهٔ آویخته
از چشم بردی خوابها زین غرقهٔ گردابها زان[…]
-
ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش، رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش
ای مستِ ماهِ روی تو استاره و گردونْ خوش، رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش
هرگز ندیدست آسمان هرگز نبوده در جهان مانند تو لیلیِّ جان مانند من مجنون خوش
باور کند خود عاقلی در ظلمتِ[…]
-
چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون، خرابات قدیم است آن و تو نو آمده اکنون
چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون، خراباتِ قدیم است آن و تو نو آمده اکنون
نباشد مرغِ خودبین را به باغِ بیخودان پروا، نشد مجنونِ آن لیلی به جز لیلیّ صد مجنون
هزاران مجلس است آن[…]
-
یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد، تا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد
یارانِ سحرخیزان تا صبحِ که دریابد، تا ذرّه صفت ما را کِی زیر و زبَر یابد
آن بختْ که را باشد کآید به لبِ جویی تا آب خورَد از جو خود عکسِ قمر یابد
یعقوبصفت کهبْوَد کز پیرهنِ یوسُف او[…]
-
زهرهی من بر فلک شکل دگر میرود، در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
زُهرۀ من بر فلک شکلِ دگر میرود، در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
چَشمِ چو مرّیخِ او مست ز تاریخِ او جان به سوی ناوَکَش همچو سپر میرود
ابروی چون سنبله بیخبر است از مهش، گر خبرستش چرا[…]
-
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهای، که هر کجا مرده بود زنده کنم بیحیلهای
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهای که هر کجا مرده بوَد زنده کنم بیحیلهای
خوانِ روانم از کَرَم زنده کنم مرده بُدم، کو نرگدایی تا بَرَد از خوانِ لطفم زلّهای
گاهی تو را پُردُر کنم گاهی[…]
-
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی، دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی دید غرض که فقر بُد بانگِ الست را بلی
عالمِ خاک همچو تلْ فقر چو گنج زیرِ او، شادی کودکان بوَد بازی و لاغ بر تلی
چشمِ هر آنکِ بسته[…]
-
تو جام عشق را بستان و میرو، همان معشوق را میدان و میرو
تو جامِ عشق را بستان و میرو، همان معشوق را میدان و میرو
شرابی باش بیخاشاکِ صورت، لطیف و صاف همچون جان و میرو
یکی دیدار او صد جان بِهْ ارزد، بده جان و بخر ارزان و میرو