-
در کوی خرابات تکبّر نخرند، مردی ز سرِ کوی خرابات برند
-
دی بنده بر آن قمر جانی شد، یک نکته بگفت و بحث را بانی شد
-
گاه از غمِ دلبران بر آتش باشم، گاه از پیِ دوستانْ مشوّش باشم
-
امشب منم و یکی حریفی چو منی، بر ساخته مجلسی به رسمِ چمنی
-
از بییاری ظریفتر یاری نیست، وز بیکاری لطیفتر کاری نیست
-
کردی تو قبول و من ز رد میترسم، در خدمتِ تو ز چَشمِ بد میترسم
-
قلّاشانیم و لاابالی حالیم، ما بندهٔ بندگانِ آن اجلالیم
-
چون از رخِ یار دور گشتم به بهار، عیدم به چه کار آید و عیشم به چه کار
-
تا چند کشی سخرهی نفس بیکار، تا چند خوری چو اشتران خوشهٔ خار
-
ای روز برآ که ذرّهها رقص کند، جانها ز خوشی بی سر و پا رقص کند