جز جامِ جلالتِ اجل نوش مکن، جز ز آتشِ عشقِ کبریا جوش مکن
از کانِ عقیقِ فقر عشرت نقد است، مِی میخور و قصّهٔ پرندوش مکن
چندان بدویده ام پسِ دلْ بی جان، آنجا که نَه من بودم و نی کون و مکان
تا خویشتن و زمانه را گم کردم، گویی که به نزد من نه این است و نه آن
جز دمدمهٔ عشقِ تو در گوش نمانْد، جان را ز حلاوتِ ازل هوش نماند
بی رنگی عشق رنگهایی آمیخت، وز حالتِ بی رنگ فراموش نماند
▼
رفتن به انتهای پایین منو
برگه ی نخست
تنظیم عرض محتوا و تم تاریک از کوکی بهره میبرند.
توضیحات منو
بازگشت به ابتدای منو