-
سِرّیست که یار زیرِ لب میخواند سرچشمهٔ کارِ ما هم او میداند
-
آن میوه تویی که نادر ایامی، بتوان خوردن هزار من در خامی
-
آن اصلِ سخن که جان دهد مر جان را، بیرنگ چو رنگ بخشد او مرجان را
-
گفتم که مگر غمت بود درمانم، کی دانستم که با غمت درمانم
-
لا حول و ولا سود کند آن غم را کز دیو رسد جانِ بنی آدم را
-
گویند که عشق عاقبت تسکین است، اول شور است و عاقبت تمکین است
-
ای خورده مرا جگر برای دگران، دانم که همین کنی برای دگران
-
دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست امّا دل و معشوق دو باشند خطاست
-
ای جور تو بهتر از وفای دگران، ای تیرگی ات به از صفای دگران
-
گویند که صاحب فنون عقل کل است، مایه ده این چرخ نگون عقل کل است