-
کشتی که به دریای روان میگذرد، میپندارد که نیستان میگذرد
-
خواب آمد و در چَشم نبُد موضع خواب، زیرا ز تو چشم بود پر آتش و آب
-
ای نور دل و دیده و جانم، چونی، وی آرزوی هر دو جهانم، چونی
-
این نیست رهِ وصل که پنداشتهای، این نیست جهانِ جان که بگذاشتهای
-
ای نفْس، عجب که با دلم همنفسی، من بندهٔ آن صبح که خندان برسی
-
این خو که تو راست هر کسی جویان نیست، هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست
-
آن کانِ نبات تُنگِ شکّر نآمد، وان آبِ حیات بحرِ گوهر نامد
-
آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید، عالم همه خورد کار با دلق رسید
-
آن جاه و جمالی که جهانافروز است، وان صورت پنهان که طرب را روز است
-
سرمایهی عقل سِرِّ دیوانگی است، دیوانهی عشق مردِ فرزانگی است