-
مر تشنهٔ عشق را شرابیست مترس، بیآب شدی پیشِ تو آبیست، مترس
-
ای آمده بامداد شوریده و مست، پیداست که باده دوش گیرا بودهست
-
جز صحبتِ عاشقان و مستان مپسند، در دل هوسِ قومِ فرومایه مبند
-
من بیخبرم خدای حق میداند، کاندر دلِ من مرا چه میخنداند
-
من بندهٔ یاری که ملالش نبوَد، کآن را که ملال است وصالش نبود
-
گویند که عشق عقلآمیز خوش است، در هر صفتی که هست پرهیز خوش است
-
روزی به خرابات گذر میکردم، این دلقِ بشر دوخت به در میکردم
-
عاشق چو نمیشوی برو پشم بریس، صد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس
-
عالم همه سخرهٔ صفاتِ اویند، در هستی خویش جمله مات اویند
-
زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس، زین سنگ قبابخش کمردوز بترس