-
ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا، ببین این بحر و کشتیها که بر هم میزنند این جا
ببین ذرّات روحانی که شد تابان از این صحرا، ببین این بحر و کشتیها که بر هم میزنند اینجا
ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق را ببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طُغرا
[…] -
گستاخ مکن تو ناکسان را، در چشم میار این خسان را
گستاخ مکن تو ناکسان را، در چَشم میار این خسان را
درزی دزدی چو یافت فرصت کم آرَد جامۀْ رسان را
ایشان را دار حلقه بر در، هم نیز نیَند لایقْ آن را
پیشت[…]
-
مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را که صد فردوس میسازد جمالش نیم خاری را
مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را که صد فردوس میسازد جمالش نیم خاری را
مکانها بی مکان گردد زمینها جمله کان گردد چو عشقِ او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
خداوندا زهی نوری لطافت بخشِ هر حوری که[…]
-
زهی لواء و علم لا اله الا الله، که زد بر اوج قدم لا اله الا الله
زهی لواء و علَمْ، لا اله الا الله، که زد بر اوج قدم، لا اله الا الله
چگونه گَرد برآوَرْد شاهْ موسیوار ز بحرِ هست و عدم لا اله الا الله
ستادهاند صفاتِ صفا ز خجلتِ او به پیشِ او[…]
-
ساقیا در نوش آور شیره عنقود را، در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را
ساقیا در نوش آور شیرۀ عُنقود را، در صبوح آور سبکْ مستانِ خواب آلود را
یک به یک در آب افکن جمله ترّ و خشک را، اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را
سوی شورستان روان کن شاخی[…]
-
ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس، زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس
ای سگِ قصّابِ هجر خونِ مرا خوش بلیس زانکِ نیرزد کنون خونِ رهی یک لِکیس
گنجِ نهانِ دو کونْ پیشِ رخش یک جو است، بهرِ لکیسی دلا سرد بوَد این مکیس
عاشقی آن صنم وانگه ترسِ کسی، یک دم و[…]
-
عاشقی و بی وفایی کار ماست، کار کار ماست چون او یار ماست
عاشقیّ و بی وفایی کارِ ماست، کار کارِ ماست چون او یار ماست
قصدِ جانِ جملۀ خویشان کنیم، هر چه خویشِ ما کنون اغیار ماست
عقل اگر سلطانِ این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست
[…] -
آخر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتی، ای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی
آخِر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتی، ای ماهرو تشریف دِهْ مر آسمان را ساعتی
ای آن که هستت در سخن مستیِّ مِیهای کهن دلداریی تلقین بکن مر ترجمان را ساعتی
تن چون کمانم دل چو زِه ای جان کمان[…]
-
تا دلبر خویش را نبینیم جز در تک خون دل نشینیم
تا دلبرِ خویش را نبینیم جز در تکِ خونِ دل نَشینیم
ما بِهْ نشویم از نصیحت چون گمرهِ عشقِ آن بِهینیم
اندر دلِ درد خانه داریم، درمان نبوَد چو همچنینیم
در حلقۀ عاشقان قدسی[…]
-
تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل، چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل
تو مرا مِی بده و مست بخوابان و بهل، چون رسد نوبتِ خدمت نشوم هیچ خجل
چو گهِ خدمتِ شه آید من میدانم گر ز آب و گلم ای دوست نیَم پای به گِل
در نمازش چو خروسم سبک و[…]