-
تو کمتر خوارهای هشیار میرو، میان کژروان رهوار میرو
تو کمتر خوارهای هشیار میرُو، میانِ کژرُوان رهوار میرو
تو آن خنبی که من دیدم ندیدی، مرا خنبک مزن ای یار، میرو
ز بازارِ جهان بیزار گشتم، تو دلّالی سوی بازار میرو
چو من[…]
-
عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید، دولتی هست حریفان سر دولت خارید
عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید، دولتی هست حریفان سرِ دولت خارید
چو شکر یک دل و آغشتۀ این شیر شوید که ظریفید و لطیفید و نکومقدارید
دانه چیدن چه مروّت بوَد آخِر مکنید، که امیران دو صد خرمن[…]
-
دل معشوق سوزیدهست بر من، وزان سوزش جهان را سوخت خرمن
دلِ معشوق سوزیده است بر من، وز آن سوزش جهان را سوخت خِرمن
بزد آتش به جانِ بنده شمعی کز او شد موم جانِ سنگ و آهن
به دید آمد از آن آتش به ناگه میانِ شب هزاران صبحِ روشن
[…] -
ای بی سر و پا گشته داری سر حیرانی، با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی
ای بی سر و پا گشته، داری سرِ حیرانی، با حلقهٔ عشّاقان رُو بر درِ حیرانی
در زلفِ چو چوگانت غلطیده بسی جانها وز بهرِ چنان مُشکی جان عنبرِ حیرانی
از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی
من یوسُفِ دلخواهم چاهِ زَنَخَت خواهم هم[…] -
حکم نو کن که شاه دورانی، سکه تازه زن که سلطانی
حکمِ نو کن که شاهِ دورانی، سکّۀ تازه زن که سلطانی
حکمِ مطلق تو راست در عالم، حاکمان قالباند و تو جانی
آن چه شاهان به خواب می جُستند چون مسلّم شدت به آسانی
همه مرغان چو دانه چینِ تو اند تو همایی میانِ مرغانی
بر سر آمد رواقِ دولتِ تو زآن[…] -
دل دی خراب و مست و خوش هر سو همیافتاد از او، در گلبنش جان صد زبان چون سوسن آزاد از او
دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او، در گلبنش جان صد زبان چون سوسن آزاد از او
دلها چو خسرو از لبش شیرین چو شکّر تا ابد، گر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او
[…] -
ای دیده ز نم زبون نگشتی، وی دل ز فراق خون نگشتی
ای دیده ز نَم زبون نگشتی، وی دل ز فراق خون نگشتی
وی عقل مگر تو سنگِ جانی، چون مایۀ صد جنون نگشتی
این یک هنرت هزار ارزد کز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل را کز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشۀ دوست بو نبردی[…] -
ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی، مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی
ز رنگِ روی شمس الدّین گرَم خود بو و رنگستی مرا از روی این خورشید عارَستیّ و ننگستی
قرابۀْ دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطفْ شرابِ وصلِ آن شه را دمی در وی درنگستی
به بزمش جانهای ما[…]
-
دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس، چشم من اندر نگر از می و ساغر مپرس
دست بنهِْ بر دلم از غمِ دلبر مپرس چشمِ من اندر نگر از مِی و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگرِ مؤمنان وز ستم و ظلمِ آن طرّۀ کافر مپرس
سکّۀ شاهی ببین در رخِ همچون زرم نقشِ[…]
-
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
تا که ما را و تو را تذکرهای باشد یاد دلِ خسته به تو دادیم و خیالت بردیم
آن خیالِ رخِ خوبت که قمر بندۀ اوست، وان[…]