-
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی، عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی، عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی برای آنکِ واگوید نمودم گوشِ کرّانه، که یعنی من گرانگوشم سخن را بازفرمایی مگر کوری بوَد کان دم نسازد خویشتن را کر، که تا باشد که واگوید سخن آن کانِ زیبایی شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را،[…]
-
گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخِر، ور چه نه به میدانیم در کرّ و فریم آخر
گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخِر، ور چه نه به میدانیم در کرّ و فریم آخر گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه، از دادن و نادادن بس بیخبریم آخر ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی، گر رفت زر و کیسه در کانِ زریم آخر ای طعنه زنان بر ما[…]
-
بیا دل بر دلِ پردردِ من نِهْ، بیا رخ بر رخان زرد من نه
بیا دل بر دلِ پردردِ من نِهْ، بیا رخ بر رخان زرد من نه تویی خورشید وز تو گرمْ عالم، یکی تابش بر آهِ سرد من نه چو مُهرهٔ توست مِهرِ جمله دلها، بر این نَطعِ هوای نرد من نه بیار آن معجزِ هر مرد و زن را، به پیش دشمن نامرد من نه به[…]
-
زانجای بیا خواجه بدینجای نَه جایی، کاینجاست تو را خانه کجایی تو کجایی
زانجای بیا خواجه بدینجای نَه جایی، کاینجاست تو را خانه کجایی تو کجایی آن جا که نه جای است چراگاهِ تو بودهست، زین شُهره چراگاه تو محروم چرایی جاندارِ سراپردهٔ سلطانِ عدم باش، تا بازرهی از دمِ این جانِ هوایی گه پای مشو گه سر بگریز از این سو، مستی و خرابی نگر و بی[…]
-
به پیشت نامِ جان گویم، زهی رو، حدیثِ گلْسِتان گویم، زهی رو
به پیشت نامِ جان گویم، زهی رو، حدیثِ گلْسِتان گویم، زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که از حسنِ بتان گویم زهی رو بهار و صد بهار از تو خجل شد، من افسانه خزان گویم زهی رو تو شاهنشاهِ صد جان و جهانی، من از جان و جهان گویم زهی رو حدیثت[…]
-
اگر تو همرهِ بلبل ز بهرِ گلزاری تو خار را همه گل بین چو بهرِ گل زاری
اگر تو همرهِ بلبل ز بهرِ گلزاری تو خار را همه گل بین چو بهرِ گل زاری نمیشناسی، باشد که خار گل باشد، اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری درونِ خار گل است و برونِ خار گل است، به احتیاط نگر تا سرِ که میخاری چه احتیاط، مرا عقل و احتیاط نمانْد، تو احتیاط[…]
-
بیا ما چند کس با هم بسازیم، چو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا ما چند کس با هم بسازیم چو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا تا با خدا خلوت گزینیم چو عیسی با چنین مریم بسازیم
گر از فرزند آدم کس نمانَد چه غم داریم با آدم بسازیم
مسلمانان مسلمانان مرا جانیست سودایی، چو طوفان بر سرم بارَد از این سودا ز بالایی
مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد از آن لولیِ سرنایی
مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کِای سابق ورای طورِ اندیشه[…]