-
جانِ من و جان تو بود یکی ز اتّحاد، این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
جانِ من و جان تو بود یکی ز اتّحاد، این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد فرد چرا شد عدد از سبب خوی بد، ز آتشْ بادی بزاد در سرِ ما رفت باد گشت جدا موجها گر چه بُد اول یکی، از سبب باد بود آنکِ جدایی بزاد جامِ دُوی درشکن،[…]
-
دروازۀ هستی را جز ذوق مدان ای جان، این نکته شیرین را در جان بنِشان ای جان
دروازۀ هستی را جز ذوق مدان ای جان، این نکتۀ شیرین را در جان بنِشان ای جانزیرا عرَض و جوهر از ذوق برآرد سر، ذوقِ پدر و مادر کردت مهِمان ای جانهر جا که بوَد ذوقی ز[…]گر تو کنی روی ترُش زحمت از این جا ببرم، گر تو مِیی من قدحم ور ترشی من کَبرم
گر تو کنی روی ترُش زحمت از این جا ببرم، گر تو مِیی من قدحم ور ترشی من کَبرم عبس وجها سندی کان سناه مددی، کل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم زنده نباشد دل من گر به مهش دل ندهم، عقل ندارد سر من گر ز نباتش نچرم مبسمه بلبلنی عابسه زلزلنی، ما شطه[…]
فلکا بگو که تا کِی گلههای یار گویم، نبوَد شبی که آیم ز میانِ کار گویم
فلکا بگو که تا کِی گلههای یار گویم، نبوَد شبی که آیم ز میانِ کار گویم ز میانِ او مقامم کمر است و کوه و صحرا، بجهم از این میان و سخنِ کنار گویم ز فراقِ گلسِتانش چو در امتحانِ خارم، برهم ز خار چون گل سخن از عذار گویم همه بانگِ زاغ آید به[…]
ای عشرت نزدیک، ز ما دور مشو، وز مجلس ما ملول و مهجور مشو
افسوس که بیگاه شد و ما شیدا، در دریایی کنارهاش نا پیدا
ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نِهْ، بیدست و دل شدستم دستی بر این دلم نه
ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نِهْ، بیدست و دل شدستم دستی بر این دلم نه من آب تیره گشته در راه خیره گشته، از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل، شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه هر[…]
هر که از نیستی آید به سوی او خبری، اندر او از بشریت بنماند اثری
هر که از نیستی آید به سوی او خبری، اندر او از بشریت بنماند اثری التفاتی نبود همت او را به علل، گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری هر کسی کو متلاشی شود و محو ز خویش به سوی او کند از عینِ حقیقت نظری جوهری بیند صافی متحلّی به حلل، متمکّن[…]
حرام گشت از این پس فغان و غمخواری، بهشت گشت جهان زانکِ تو جهانداری
حرام گشت از این پس فغان و غمخواری، بهشت گشت جهان زانکِ تو جهانداری مثالْ دِه که نروید ز سینه خارِ غمی، مثال ده که کنَد ابرِ غم گهرباری مثال ده که نیاید ز صبح غمّازی، مثال ده که نگردد جهان به شب تاری مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت، مثال ده که[…]
چارهای کو بهتر از دیوانگی، بسکلد صد لنگر از دیوانگی
چارهای کو بهتر از دیوانگی، بِسکلَد صد لنگر از دیوانگی ای بسا کافر شده از عقلِ خویش، هیچ دیدی کافر از دیوانگی رنج فربه شد برو دیوانه شو، رنج گردد لاغر از دیوانگی در خراباتی که مجنونان روند زود بستان ساغر از دیوانگی اه چه محرومند و چه بیبهرهاند کیقباد و سنجر از دیوانگی شاد[…]