-
ای درآورده جهانی را ز پای، بانگِ نای و بانگِ نای و بانگِ نای
ای درآورده جهانی را ز پای، بانگِ نای و بانگِ نای و بانگِ نای چیست نِی آن یارِ شیرینبوسه را، بوسه جای و بوسه جای و بوسه جای آن نِیِ بیدست و پا بسْتد ز خلقْ دست و پای و دست و پای و دست پای نی بهانهست این نَه بر پای نی است، نیست[…]
-
فارغم گر گشت دل آوارهای، از جهان تا کم بوَد غمخوارهای
فارغم گر گشت دل آوارهای، از جهان تا کم بوَد غمخوارهای آفتابِ عشقِ تو تابنده باد تا بریزد هر کجا استارهای آفتابی کو به کوهِ طور تافت پاره گشت و لعل شد هر پارهای تابشش بر چادرِ مریم رسید، طفل گویا گشت در گهوارهای هر که او منکر شود خورشید را، کور اصلی را نباشد[…]
-
آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری
آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری از یک نظرت قیامتی خاست، یا رب تو در آن نظر چه داری از لعل تو دل دُری بدزدید، دزد است از آنْش میفشاری بفشار به غم تو دزدِ خود را، غم نیست چو هم تو غمگساری بفشار که رختِ مؤمنان را پنهان[…]
-
چون سوی برادری بپویی باید که نخست رو بشویی
چون سوی برادری بپویی باید که نخست رو بشویی در سر ز خمارت ار صداعیست، تصدیعِ برادران نجویی یا بوی بغل ز خود برانی یا ترکِ کنارِ دوست گویی در سورِ مهی بنفشه مویی کِی شرط بوَد که تو بمویی بی دام اگرَت شکار باید میدانکِ چو من محالجویی ور گوشِ تو گرم شد ز[…]
-
دلا رو رو همان خون شو که بودی، بدان صحرا و هامون شو که بودی
دلا رو رو همان خون شو که بودی، بدان صحرا و هامون شو که بودی در این خاکسترِ هستی چه غلطی، در آتشدان و کانون شو که بودی در این چون شد چگونه چند مانی، بدان تصریفِ بیچون شو که بودی نه گاوی که کٓشی بیگار گردون، بر آن بالای گردون شو که بودی در[…]
-
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
ای ز تو مه پایکوبان وز تو زُهره دفزنان، می زنند ای جانِ مردان عشقِ ما بر دف زنان
نُقلِ هر مجلس شدهست این عشقِ ما و حُسنِ تو، شهرۀ شهری شده ما کو چنین بُد شد چنان
ای به[…]
-
هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره، که بود در تک دریا کف دریا به کناره
هله بحری شو و در رُو مکن از دور نظاره که بوَد دُر تکِ دریا کفِ دریا به کناره
چو رخِ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذقْ رخِ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره
چو بدان بنده[…]
-
قلّاشانیم و لاابالی حالیم، فتنه شدگانِ ازلِ آزالیم
-
رو مذهبِ عاشق را برعکس روشها دان، کز یار دروغیها از صدق بِهْ و احسان
رو مذهبِ عاشق را برعکس روشها دان، کز یار دروغیها از صدق بِهْ و احسان حال است محال او مزد است وبال او عدل است همه ظلمش داد است از او بهتان نرم است درشت او کعبهست کنشت او، خاری که خلد دلبر خوشتر ز گل و ریحان آن دم که ترش باشد بهتر ز[…]
-
دیدی چه گفت بهمن، هیزم بنه چو خرمن، گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من
دیدی چه گفت بهمن، هیزم بنه چو خرمن، گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش، هیزم دریغت آید هیزم بِهْ است یا تن نقش فناست هیزمْ عشق خداست آتش، درسوز نقشها را ای جانِ پاکدامن تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد، مانند بتپرستان دور[…]