-
من تجربه کردم صنمِ خوشخو را، سیلابِ سیه تیره نکرد آن جو را
-
ما اطیب ما الذ ما احلانا، کنّا مهجا ولم نکن ابدانا
-
هست کسی کو چو من اشکار نیست، هست کسی کو تلفِ یار نیست
هست کسی کو چو من اشکار نیست، هست کسی کو تلفِ یار نیست هست سری کو چو سرم مست نیست، هست دلی کو چو دلم زار نیست مختلف آمد همه کارِ جهان، لیک همه جز که یکی کار نیست غرقهٔ دل دان و طلب کار دل، آنکِ گِلِه کرد که دلدار نیست گردِ جهان جُستم[…]
-
چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی، بیدل من بیدل من راست شدی هر چه بُدی
چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی، بیدل من بیدل من راست شدی هر چه بُدی گر کژ و گر راست شدی ور کم ور کاست شدی فارغ و آزاد بدی خواجه ز هر نیک و بدی هیچ فضولی نبدی هیچ ملولی نبدی، دانش و گولی نبدی طبل تحیّات زدی خواجه چه گیری[…]
-
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم، مرا می خواند آن آتش، مگر موسیِّ عمرانم
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم، مرا می خواند آن آتش، مگر موسیِّ عمرانم دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی، چهل سال است چون موسیٰ به گردِ این بیابانم مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها که چندین سال من کشتی در این خشکی همیرانم بیا ای جانْ تویی موسیٰ[…]
-
ماها چو به چرخِ دل برآیی چون جان به تنِ جهان درآیی
ماها چو به چرخِ دل برآیی چون جان به تنِ جهان درآیی ماها چه لطیف و خوشلقایی، ای ماه بگو که از کجایی داریم ز عشقِ تو براتی، وز قندِ لطیف تو نباتی از لعلِ لبت بده زکاتی، ای ماه بگو که از کجایی ای یوسفِ جان که در نخاسی، در حسن و جمال بیقیاسی[…]
-
آنکِ بخورد دم به دم سنگِ جفای صد منی، غم نخورد از آنکِ تو روی بر او تُرُش کنی
آنکِ بخورد دم به دم سنگِ جفای صد منی، غم نخورد از آنکِ تو روی بر او تُرُش کنی مِی چو در او عمل کند رقص کند بغل زند، زآنکِ نهاد در بغل خاصِ عقیق معدنی مردِ قمارخانهام عالمِ بیکرانهام، چشم بیار در رخم بنگر پیشروشنی ننگرد او به رنگِ تو غم نخورد ز جنگِ[…]
-
باز فرود آمدیم بر درِ سلطانِ خویش، باز گشادیم خوشْ بال و پرِ جان خویش
باز فرود آمدیم بر درِ سلطانِ خویش، باز گشادیم خوشْ بال و پرِ جان خویش باز سعادت رسید دامنِ ما را کشید، بر سرِ گردون زدیم خیمه و ایوان خویش دیدهٔ دیو و پری دید ز ما سروری، هدهدِ جان بازگشت سوی سلیمان خویش ساقی مستانِ ما شد شکرستانِ ما، یوسفِ جان برگشاد جعدِ پریشان[…]
-
تو را پندی دهم ای طالبِ دین، یکی پندی دلآویزی خوشآیین
تو را پندی دهم ای طالبِ دین، یکی پندی دلآویزی خوشآیین مشین غافل به پهلوی حریصان، که جان گرگین شود از جانِ گرگین ز خارشهای دل ار پاک گردی ز دل یابی حلاوتهای والتّین بجوشند از درونِ دل عروسان، چو مردِ حق شوی ای مردِ عنّین ز چشمه چشمْ پریان سر برآرند، چو ماه و[…]
-
بده آن مردِ تُرُش را قدحی ای شهِ شیرین، صدقاتِ تو روان است به هر بیوه و مسکین
بده آن مردِ تُرُش را قدحی ای شهِ شیرین، صدقاتِ تو روان است به هر بیوه و مسکین صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد من، که نداند لبِ بالا و نجنبد لبِ زیرین هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدی، مگر اشکوفه بگوید پنِهان با گل و نسرین چه شراب است[…]