-
ای گِردِ عاشقانت از رشک تخته بسته، وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته
ای گِردِ عاشقانت از رشک تخته بسته، وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده، صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی، من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته از آهوانِ چشمت ای بس که شیرِ عشقت هم پوست بردریده هم[…]
-
بستان قدح از دستم ای مست که من مستم، کز حلقهٔ هشیاران این ساعت وارستم
بستان قدح از دستم ای مست که من مستم، کز حلقهٔ هشیاران این ساعت وارستم هشیار بر رندی ضدّی بوَد و ضدّی، همرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورم، هر چیز که اندیشی از مهر من آنستم تا عشقِ تو بگرفتم سودای تو پذْرفتم، با[…]
-
مجلس چو چراغ و تو چو آبی، وز آب چراغ را خرابی
مجلس چو چراغ و تو چو آبی، وز آب چراغ را خرابی خورشید بتافتهست بر جمع، رو تو ز میان که چون سحابی بر خوان منشین که نیک خامی، کو بوی کباب اگر کبابی در پیش شدی که حاجبم من، والله که نه حاجبی حجابی چون حاجب باب را نشانهاست، دانند تو را که از[…]
-
در جهان گر بازجويی نيست بی سودا سری، ليک اين سودا غريب آمد به عالم نادری
در جهان گر بازجويی نيست بی سودا سری، ليک اين سودا غريب آمد به عالم نادری جمله سوداها بر اين فن عاقبت حسرت خورند، زآنک صد پر دارد اين و نيست آن ها را پری پيش باغش باغ عالم نقش گرمابهست و بس، نی در او ميوه بقايی نی در او شاخ تری آن ز[…]
-
از حلاوتها که هست از خشمِ و از دشنامِ او، میستیزم هر شبی با چشمِ خونآشام او
از حلاوتها که هست از خشمِ و از دشنامِ او، میستیزم هر شبی با چشمِ خونآشام او دامهای عشق او گر پرّ و بالم بسکلد طوطی جان نسکلد از شکّر و بادام او چند پرسی مر مرا از وحشت و شبهای هجر، شب کجا مانَد بگو در دولتِ ایّام او خونِ ما را رنگِ خون[…]
-
تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم، چو در چرخم درآوردی به گردت زان همیگردم
تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم، چو در چرخم درآوردی به گردت زان همیگردم چو باغِ وصلِ خوش بویم چو آبِ صافِ در جویم، چو احسان است هر سویم در این احسان همیگردم مرا افتاد کارِ خوش زهی کار و شکارِ خوش، چو بادِ نوبهارِ خوش در این بستان همیگردم چه جای[…]
-
ای دریغا درِ این خانه دمی بگْشودی، مونسِ خویش بدیدی دلِ هر موجودی
ای دریغا درِ این خانه دمی بگْشودی، مونسِ خویش بدیدی دلِ هر موجودی چَشمِ یعقوب به دیدارِ پسر شاد شدی، ساقیِ وصل شرابِ صمدی پیمودی رو نمودی که منم شاهدِ تو باک مدار، از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببُرد، هر کسی در چمنِ روح به کام[…]
-
اجری دِهِ ارواحی سلطان ابد، گر چه به لقب بهای دینی و ولد
-
مستم از بادههای پنهانی، وز دف و چنگ و نای پنهانی
مستم از بادههای پنهانی، وز دف و چنگ و نای پنهانی مر چنین دلربای پنهان را واجب آمد وفای پنهانی میزند سالها در این مستی روحِ من های های پنهانی گفتم ای دل کجایی آخِر تو، گفت در برجهای پنهانی بر چپم آفتاب و مَه بر راست، آن مهِ خوشلقای پنهانی مشتری درفروخت آن مه[…]
-
ساقیا ساقیا روا داری که روَد روزِ ما به هشیاری
ساقیا ساقیا روا داری که روَد روزِ ما به هشیاری گر بریزی تو نُقلها در پیش، عقلها را ز پیش برداری عوضِ باده نکته میگویی تا بری وقتِ ما به طرّاری دردِ دل را اگر نمیبینی، بشنو از چنگْ ناله و زاری نالهٔ نای و چنگْ حالِ دل است، حالِ دل را تو بین که[…]