-
این قافله بارِ ما ندارد، از آتشِ یارِ ما ندارد
این قافله بارِ ما ندارد، از آتشِ یارِ ما ندارد هر چند درختهای سبزند، بویی ز بهار ما ندارد جانِ تو چو گلشن است لیکن دلخسته به خار ما ندارد بحریست دلِ تو در حقایق، کو جوش کنار ما ندارد هر چند که کوه برقرارست والله که قرار ما ندارد جانی که به هر صبوح[…]
-
ساقی فرّخ رخِ من جامِ چو گلنار بده، بهر من ار میندهی بهر دلِ یار بده
ساقی فرّخ رخِ من جامِ چو گلنار بده، بهر من ار میندهی بهر دلِ یار بده ساقی دلدار تویی چاره بیمار تویی، شربت شادی و شفا زود به بیمار بده باده در آن جام فکن گردن اندیشه بزن، هین دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده باز کن آن میکده را ترک کن[…]
-
شنیدی تو که خط آمد ز خاقان, که از پرده برون آیند خوبان
شنیدی تو که خط آمد ز خاقان, که از پرده برون آیند خوبان چنین فرموده است خاقان که امسال شکر خواهم که باشد سخت ارزان زهی سال و زهی روز مبارک، زهی خاقان زهی اقبال خندان درون خانه بنشستن حرام است، که سلطان می خرامد سوی میدان بیا با ما به میدان تا ببینی یکی[…]
-
سخن به نزد سخندان بزرگوار بوَد، ز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود
سخن به نزد سخندانْ بزرگوار بوَد، ز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکی، سخن چو نیک گویی یکی هزار بود سخن ز پرده برون آید آن گهش بینی که او صفات خداوند کردگار بود سخن چو روی نماید خدای رشک برد، خنک کسی که به گفتار رازدار[…]
-
ای دل، ار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری
ای دل، ار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری اینچنین حضرتی و تو نومید، مکن ای دل، اگر خدا داری رَختِ اندیشه میکشی هرجا، بنگر آخر، جز او که را داری لطفهایی که کرد چندین گاه یاد آور اگر وفا داری چشم سر داد و چشم سِر ایزد، چشم جای دگر چرا داری[…]
-
صوفیانیم آمده در کوی تو، شیء للّه از جمال روی تو
صوفیانیم آمده در کوی تو، شیء للّه از جمال روی تو از عطش اِبریقها آوردهایم، کآبِ خوبی نیست جز در جوی تو ها بده چیزی به درویشان خویش، ای همیشه لطف و رحمت خوی تو حسنِ یوسف قوتِ جان شد سال قحط، آمدیم از قحط ما هم سوی تو صوفیان را باز حلوا آرزوست، از[…]
-
بهار است آن بهار است آن، و یا روی نگار است آن، درخت از باد میرقصد که چون من بیقرار است آن
بهار است آن بهار است آن، و یا روی نگار است آن، درخت از باد میرقصد که چون من بیقرار است آن زهی جمعِ پری زادان، زهی گلزارِ آبادان، چنین خندان چنین شادان، ز لطفِ کردگار است آن عجب باغِ ضمیر است آن، مزاج شهد و شیر است آن، و یا در مغزِ هر نغزی[…]
-
رها کن ناز تا تنها نمانی، مکن استيزه تا عذرا نمانی
رها کن ناز تا تنها نمانی، مکن استيزه تا عذرا نمانی مکن گرگی، مرنجان همرهان را، که تا چون گرگ در صحرا نمانی دو چَشمِ خويشتن در غيب دردوز، که تا آنجا رَوی، اينجا نمانی منِهْ لب بر لبِ هر بوسه جويی، که تا زآن دلبرِ زيبا نمانی ز دامِ عشوه پرِّ خود نگه دار،[…]
-
در پردهٔ خاک ای جان عیشیست به پنهانی، و اندر تتقِ غیبی صد یوسف کنعانی
در پردهٔ خاک ای جان عیشیست به پنهانی، و اندر تتقِ غیبی صد یوسف کنعانی این صورتِ تن رفته و آن صورت جان مانده، ای صورت جان باقی وی صورت تن فانی گر چاشنیی خواهی هر شب بنِگر خود را، تن مرده و جان پرّان در روضهٔ رضوانی ای عشق که آن داری یا رب[…]
-
بازآمدم خرامان تا پیشِ تو بمیرم، ای بارها خریده از غصّه و زحیرم
بازآمدم خرامان تا پیشِ تو بمیرم، ای بارها خریده از غصّه و زحیرم من چون زمینِ خشکم لطفِ تو ابر و مُشکم، جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم خوشتر اسیری تو صد بار از امیری خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم خاکی به تو رسیده بِهْ از زری رمیده خاصه دمی[…]