-
بیچاره کسی که مِی ندارد، غوره به سِلَف همی فشارد
بیچاره کسی که مِی ندارد، غوره به سِلَف همی فشارد بیچاره زمین که شوره باشد، وین ابرِ کرم بر او نبارد باری دلِ من صبوح مست است، وامِ شبِ دوش میگزارد گفتم به صبوح خفتگان را پامُزدِ ویَم که سر برآرد امروز گریخت شرم از من، او بر کفِ مست کِی نگارد ساقیست گرفته گوشم[…]
-
با هستی و نیستیم بیگانگی است، وز هر دو بریدنم نَه مردانگی است
-
با هر که نشستی که نشد جمع دلت، وز تو نرمید زحمتِ آب و گلت
-
با نِی گفتم که بر تو بیداد ز کیست، بی هیچ زبان، ناله و فریاد ز چیست
-
حسودان را ز غم آزاد کردم، دلِ گلّهخران را شاد کردم
حسودان را ز غم آزاد کردم، دلِ گلّهخران را شاد کردم به بیدادان بدادم دادِ پنهان، ولی در حقِّ خود بیداد کردم چو از صبرم همه فریاد کردند چنان باشد که من فریاد کردم مرا استاد صبر است و از این رو خلافِ مذهبِ استاد کردم جهانی که نشد آباد هرگز، به ویران کردنش آباد[…]
-
خشم مرو خواجه، پشیمان شوی، جمع نشین ورنه پریشان شوی
خشم مرو خواجه، پشیمان شوی، جمع نشین ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن، ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجاتِ شهر بارکشِ غولِ بیابان شوی گر تو ز خورشیدِ حمل سر کشی، بفْسری و برفِ زمستان شوی روی به جنگ آر و به صفْ شیروار، ورنه چو گربه تو[…]
-
پذیرفت این دل ز عشقت خرابی، درآ در خرابی چو تو آفتابی
پذیرفت این دل ز عشقت خرابی، درآ در خرابی چو تو آفتابی چه گویی دلم را که از من نترسی، ز دریا نترسد چنین مرغِ آبی منم دل سپرده برانداز پرده که عمریست ای جان که اندر حجابی چو پرده برانداخت گفتم دلا هِی، به بیداریست این عجب یا به خوابی بگفتم زمانی چنین باش[…]
-
چهرهٔ شرمگین تو بسْتد شرمگانِ من، شورِ تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من
چهرهٔ شرمگینِ تو بسْتد شرمگانِ من، شورِ تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من مه که نشاندهٔ تو است لابهکنان به پیشِ تو، پیشِ خودم نشان دمی ای شهِ خوشنشان من در رهِ تو کمین خسم، از رهِ دور میرسم، ای دلِ من به دستِ تو بشْنو داستان من گِردِ فلک همی دَوَم پُرّ[…]
-
دو هزار عهد کردم که سرِ جنون نخارم، ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
دو هزار عهد کردم که سرِ جنون نخارم، ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم ز رهِ زیاده جویی به طریقِ خیره رویی، بروَم که کدخدایم غله بدْروَم بکارم همه حلّ و عقدِ عالم چو به دستِ غیب آمد منِ بوالفضولِ معجب تو بگو که بر چه کارم چو قضا به سُخره خواهد[…]
-
به وقتِ خواب بگیری مرا که هین برگو، چو اشتهای سماعت بوَد بگَهْتر گو
به وقتِ خواب بگیری مرا که هین برگو، چو اشتهای سماعت بوَد بگَهْتر گو چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم تو گوشِ من بگشایی که قصّه از سر گو چو روی روز نهان شد به زیرِ طرّهٔ شب، بگیریَم که از آن طرّهٔ معنبر گو فتاده آتشِ خواب اندر این نیستانها،[…]