-
ای ساقیای که آن مِیِ احمر گرفتهای، وی مطربی که آن غزلِ تر گرفتهای
ای ساقیای که آن مِیِ احمر گرفتهای، وی مطربی که آن غزلِ تر گرفتهای ای زهرهای که آتش در آسمان زدی، مرّیخ را بگو که چه خنجر گرفتهای از جان و از جهان دلِ عاشق ربودهای، الحق شکارِ نازک و لاغر گرفتهای ای هجرِ تو ز روزِ قیامت درازتر، این چه قیامتیست که از سر[…]
-
آتش افکند در جهان جمشید، از پس چار پرده چون خورشید
آتش افکند در جهان جمشید، از پس چار پرده چون خورشید خُنُک او را که شد برهنه ز بود، وای آن را که جُست سایهٔ بید دل سپید است و عشق را رو سرخ، زان سپیدی که نیست سرخ و سپید عشق ایمن ولایتیست چنانکْ ترس را نیست اندر او اومید هر حیاتی که یک[…]
-
چو دررسید ز تبریز شمسِ دین چو قمر، ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر
چو دررسید ز تبریز شمسِ دین چو قمر، ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر چو روی انورِ او گشت دیدهٔ دیده مقام دیدن حق یافت دیدههای بشر فرشته نعره زنان پیشِ او چو چاووشان، فلک سجودکنان پیشِ او به چشم و به سر به چَشمِ نفْس نشد روی ماهِ او دیدن، که نفس مینگشاید[…]
-
در چشم منی وگر نه بینا کیمی، در مغز منی وگر نه شیدا کیمی
-
من ذره و خورشید لقایی تو مرا، بیمار غمم عین دوایی تو مرا
-
بیا ساقی مِیِ ما را بگردان، بدان مِی این قضاها را بگردان
بیا ساقی مِیِ ما را بگردان، بدان مِی این قضاها را بگردان قضا خواهی که از بالا بگردد، شرابِ پاکِ بالا را بگردان زمینی خود که باشد با غبارش، زمین و چرخ و دریا را بگردان نیندیشم دگر زین خورده سودا، بیا دریای سودا را بگردان اگر من محرمِ ساغر نباشم، مرا لا گیر و[…]
-
با چنین رفتن به منزل کِی رسی، با چنین خصلت به حاصل کی رسی
با چنین رفتن به منزل کِی رسی، با چنین خصلت به حاصل کی رسی بس گرانجانی و بس اُشتردلی، در سبکروحانِ یک دل کی رسی با چنین زفتی چگونه کم زنی، با چنین وصلت به واصل کی رسی چونکِ اندر سر گشادی نیستت، در گشادِ سرِّ مشکل کی رسی همچو آبی اندر این گِل ماندهای،[…]
-
ای دل سرگشته شده در طلبِ یاوه روی، چند بگفتم که مده دل به کسی بیگرُوی
ای دل سرگشته شده در طلبِ یاوه روی، چند بگفتم که مده دل به کسی بیگرُوی بر سرِ شطرنج بتی جامه کنی کیسه بُری، با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی بُرد همه رختِ مرا نیست مرا برگ کَهی، آنکِ ز گنجِ زر او من نرسیدم به جُوی تا بخورد تا ببرد جان[…]
-
کدیهای میکنم سبک بشنو، خبر عشق میدهم به گرو
کدیهای میکنم سبک بشنو، خبر عشق میدهم به گرو نفسی با خودم قرینی دِه، که به میزان نهند با زر جو تو نویی بخش و بندهٔ تو کهن، کهنم را به یک نظر کن نو پیشهٔ کیمیا خود این باشد که مسِ تیره را ببخشد ضو کرمت را بگوی تا بدهد درخورِ شامِ بنده روغن[…]
-
ای ز هجرانت زمین و آسمان بگْریسته، دل میانِ خون نشسته عقل و جان بگریسته
ای ز هجرانت زمین و آسمان بگْریسته، دل میانِ خون نشسته عقل و جان بگریسته چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوض، در عزای تو مکان و لامکان بگریسته جبرئیل و قدسیان را بال و پر ازرق شده، انبیا و اولیا را دیدگان بگریسته اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماند تا[…]