-
ای تو خموشِ پرسخن، چیست خبر بیا بگو، سورهٔ هل اتی بخوان نکتهٔ لافتی بگو
ای تو خموشِ پرسخن، چیست خبر، بیا بگو، سورهٔ هل اتی بخوان نکتهٔ لافتی بگو خیمهٔ جان بر اوج زن، در دلِ بحر موج زن، مشکِ وجود بردران ترکِ دو سه سقا بگو چونکِ ز خود سفر کنی وز دو جهان گذر کنی کیست کز او حذر کنی، هیچ سخن مخا، بگو از مِیِ لعلِ[…]
-
گر چه به زیرِ دلقی، شاهی و کیقبادی، ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی
گر چه به زیرِ دلقی، شاهیّ و کیقبادی، ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی گر چه به نقشْ پستی بر آسمان شدستی، قندیل آسمانی نُه چرخ را عمادی بستی تو هستِ ما را بر نیستیِّ مطلق، بستی مرادِ ما را بر شرطِ بیمرادی تا هیچ سستپایی در کوی تو نیاید، پیشِ[…]
-
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن، دُمِ هر ماده خری را چو خران بوی مکن
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن، دُمِ هر ماده خری را چو خران بوی مکن اول و آخرِ تو عشقِ ازل خواهد بود، چون زنِ فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی، شیرمردا دلِ خود را سگِ هر کوی مکن هم بدان سو[…]
-
به کوی دل فرو رفتم زمانی، همیجستم ز حالِ دل نشانی
به کوی دل فرو رفتم زمانی، همیجستم ز حالِ دل نشانی که تا چون است احوالِ دلِ من، که از وی در فغان دیدم جهانی ز گفتارِ حکیمان بازجستم به هر وادی و شهری داستانی همه از دستِ دل فریاد کردند، فتادم زین حدیث اندر گمانی ز عقلِ خود سفر کردم سوی دل، ندیدم هیچ[…]
-
نازنینی را رها کن با شهانِ نازنین، ناز گازر برنتابد آفتابِ راستین
نازنینی را رها کن با شهانِ نازنین، ناز گازر برنتابد آفتابِ راستین سایهٔ خویشی، فنا شو در شعاع آفتاب، چند بینی سایهٔ خود، نورِ او را هم ببین درفکندهای خویش، غلطی بیخبر همچون ستور، آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین از خیالِ خویش ترسد هر که در ظلمت بوَد، زان که در ظلمت[…]
-
الا یا ساقیا انی لظمآن و مشتاق، ادر کاسا و لا تنکر فان القوم قد ذاقوا
الا یا ساقیا انی لظمآن و مشتاق، ادر کاسا و لا تنکر فان القوم قد ذاقوا اذا ماشئت اسراری ادر کأسا من النار، فاسکرنی و سائلنی الی من انت مشتاقُ اضاء العشق مصباحا فصار اللیل اصباحا، و من انواره انشقت علی الاحجار احداقُ فداء العشق ادوائی و مر العشق حلوائی، و انی بین عشاق اسوق[…]
-
گر دم از شادی و گر از غم زنیم، جمع بنشینیم و دم با هم زنیم
گر دم از شادی و گر از غم زنیم، جمع بنشینیم و دم با هم زنیم یار ما افزون روَد افزون رویم، یار ما گر کم زند ما کم زنیم ما و یاران همدل و همدم شویم، همچو آتش بر صفِ رستم زنیم گر چه مردانیم اگر تنها رویم چون زنان بر نوحه و ماتم[…]
-
آن چشمِ شوخش را نگر مست از خرابات آمده، در قصدِ خونِ عاشقان دامن کمر اندر زده
آن چشمِ شوخش را نگر مست از خرابات آمده، در قصدِ خونِ عاشقان دامن کمر اندر زده سوگند خوردهست آن صنم کين باده را گردان کنم، يک عقل نگذارم به مِی در والد و در والده زين بادهشان افسون کنم تا جمله را مجنون کنم تا تو نيابی عاقلی در حلقهٔ آدمکده ليلیِ ما ساقیِ[…]
-
يک مسئله میپرسمت ای روشنی در روشنی، آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می کنی
يک مسئله میپرسمت ای روشنی در روشنی، آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می کنی خود در فسونْ شيرين لبی مانند داود نبی، آهن چو مومی می شود بر می کنيش از آهنی نی بلکِ شاه مطلقی به گلبرک ملک حقی شاگردِ خاصِ خالقی از جمله افسونها غنی تا من ترا[…]
-
به باغ آییم فردا جمله یاران، همه یارانِ همدل همچو باران
به باغ آییم فردا جمله یاران، همه یارانِ همدل همچو باران صلا گفتیم فردا روزِ باغ است، صلای عاشقان و حقگزاران در آن باغِ بتان و بت پرستان، هزاران در هزاران در هزاران همه شادان و دست انداز و خندان، همه شاهانِ عشق و تاجداران به زیرِ هر درختی ماهرویی، زهی خوبان زهی سیمین عذاران[…]