-
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی، این عقلِ ما آدم بُدی این نفسِ ما حوّاستی
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی، این عقلِ ما آدم بُدی این نفسِ ما حوّاستی ور آدم از ایوانِ دل درنامدی در آب و گل، تدریس با تقدیسِ او بالاتر از اسماستی ور لانسلّم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیل، نفسِ چو سایه سرنگون خورشیدِ سربالاستی ور هستی تن لا شدی[…]
-
مطربا بردار چنگ و لحنِ موسیقار زن، آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن
مطربا بردار چنگ و لحنِ موسیقار زن، آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن ای کلیمِ عشق بر فرعونِ هستی حمله بر، بر سرِ او تو عصای محوِْ موسیوار زن عقل از بهرِ هوسها دار داری می کند، زود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن ور بگوید من به دانش نظمِ[…]
-
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی، مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمیگردی
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی، مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمیگردی چو آمد موسیِ عمران چرا از آلِ فرعونی، چو آمد عیسِی خوشدم چرا همدم نمیگردی چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی، چو قولِ عهدِ جانبازان چرا محکم نمیگردی میانِ خاک چون موشان به هر[…]
-
خواجه ترُش مرا بگو سرکه به چند میدهی، هست شکرلبی اگر سرکه به قند میدهی
خواجه ترُش مرا بگو سرکه به چند میدهی، هست شکرلبی اگر سرکه به قند میدهی گر تو نمیخری مخر، مِی به هوس همیخرم، عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند میدهی پیشتر آ تو ای پری از ترُشی تویی بری، تاج و کمر عطا کنی بختِ بلند میدهی جان به هزار ولوله بهرِ تو گشت[…]
-
ای بسته ز توبه بیست ترکش، بستان قدحی رحیق و درکش
ای بسته ز توبه بیست ترکش، بستان قدحی رحیق و درکش زیرا که قضای بیامان است، آن زلفِ معنبرِ مشوّش ای شاهدِ وقت، وقتِ شه رخ، سودت نکند رخِ مُکَرمَش بینی کردن چه سود دارد، با آن که دهان زنی چو گربش سجده کن و سر مکش چو ابلیس، پیشِ رخِ این نگارِ مهوش از[…]
-
هر روز پگه ز در درآیی، بر دست شراب آشنایی
هر روز پگه ز در درآیی، بر دست شراب آشنایی بر ما خوانی سلامِ سوزان، یا رب، چه لطیف و خوش بلایی ما را ببری ز سر به عشوه، دیوانه کنیّ و های هایی ما را چه عدم چه هست چون تو در نیست وجود مینمایی دی کرده هزار گونه توبه، بگْرفته طریقِ پارسایی چون[…]
-
ای عاشقان ای عاشقان آنکس که بینَد روی او شوریده گردد عقلِ او آشفته گردد خوی او
ای عاشقان ای عاشقان آنکس که بینَد روی او شوریده گردد عقلِ او آشفته گردد خوی او معشوق را جویان شود دکّانِ او ویران شود بر رو و سَر پویان شود چون آب اندر جوی او در عشقْ چون مجنون شود، سرگشته چون گردون شود، آنکو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او جانِ مَلَک[…]
-
رویم چو زرِ زمانه، میبین و مپرس، این اشکِ چو ناردانه میبین و مپرس
-
ای خوی تو در جهانْ مِی و شیر ای جان، از دلشدگان گناه کم گیر ای جان
-
پرکندگی از نفاق خیزد، پیروزی از اتّفاق خیزد
پرکندگی از نفاق خیزد، پیروزی از اتّفاق خیزد تو ناز کنی و یارِ تو ناز، چون ناز دو شد طلاق خیزد ور زان که نیاز پیش آری صد وصلت و صد عناق خیزد از ناز شود ولایتی تنگ، در دل سفرِ عراق خیزد تو خونِ تکبّر ار نریزی خون جوش کند خناق خیزد رو دُردیِ[…]