-
بزن آن پردهٔ دوشین که من امروز خموشم، ز تف آتش عشقت من دلسوز خموشم
بزن آن پردهٔ دوشین که من امروز خموشم، ز تفِ آتشِ عشقت منِ دلسوز خموشم منم آن باز که مستم ز کُلَهْ بسته شدهستم، ز کله چَشمْ فرازم ز کلهدوز خموشم ز نگارِ خوشِ پنهان ز یکی آتشِ پنهان، چو دل افروخته گشتم ز دلافروز خموشم چو بدیدم که دهانم شد غمّاز نهانم، سخنِ فاش[…]
-
به خدا کز غمِ عشقت نگریزم، نگریزم، وگر از من طلبی جان نستیزم، نستیزم
به خدا کز غمِ عشقت نگریزم، نگریزم، وگر از من طلبی جان نستیزم، نستیزم قدحی دارم بر کف، به خدا تا تو نیایی، هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم سحرم روی چو ماهت، شبِ من زلف سیاهت، به خدا بیرخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم ز جلالِ تو جلیلم ز دلالِ تو[…]
-
بارِ من است او به چه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی چون گذری بر سر کویش، پایْ نکو نِهْ که نلغزی
بارِ من است او به چه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی چون گذری بر سرِ کویش، پایْ نکو نِهْ که نلغزی حدثنی صاحب قلبی، طهرلی جلدة کلبی، اضحکنی نور فؤادی، اسکرنی شربة ربی وز درِ بسته چو برنجی، شیوه کنی زود بقنجی، شیوه مکن، قنج رها کن، پست کن آن سر که بگُنجی طاب لحبی[…]
-
اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی، کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی
اگر زهر است اگر شکّر چه شیرین است بیخویشی، کُلَهْ جویی نیابی سر چه شیرین است بی خویشی
چو افتادی تو در دامش چو خوردی بادهٔ جامش برون آیی نیابی در چه شیرین است بی خویشی
مترس آخِر نه مَردی[…]
-
امروز تو خوشتری و یا من، بی من تو چگونهای و با من
امروز تو خوشتری و یا من، بی من تو چگونهای و با من نی نی من و تو مگو رها کن، فرقی خود نیست از تو تا من بی تو بودی تو بر سرِ چرخ، بی من بودم به سالها من در پوستْ من و تو همچو انگور، در شیره کجا تو و کجا من[…]
-
به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی سوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی
به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی سوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی نه که روی و پشتِ عالم همه رو به قبله دارد، که ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی همگان ز خود گریزان سوی حقّ و نعلریزان، که ز کاسدی رسانْمان به لطافت و ثمینی نه[…]
-
هم زاهد و هم عابد و هم خونریز است، خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است
-
ای مونسِ ما، خواجه ابوبکر ربابی، گر دلشدهای چند پیِ نان و کبابی
ای مونسِ ما، خواجه ابوبکر ربابی، گر دلشدهای چند پیِ نان و کبابی آتش خورِ در عشق به مانند شترمرغ اندر عقبِ طعمه چه شاگردِ عقابی لقمه دهدت تا کند او لقمهٔ خویشت، این چرخ فریبنده و این برقِ سحابی هین لقمه مخور لقمه مشو آتشِ او را، بیلقمهٔ او در دل و جانْ رزق[…]
-
العشق یقول لی تزین، الزینه عندنا تیقن
العشق یقول لی تزین، الزینه عندنا تیقن لا تنظر غیرنا فتعمی، لا تله عن الیقین بالظن لا عیش لخایف كئیب، لا تبرح عندنا فتأمن من كنت هواه كیف یهلك، من كنت مناه كیف یحزن العقل رسولنا الیكم، ذاك حسن و نحن احسن اخشوشن بالبلا و ارضی، فالهجر من البلاء اخشن من رام الی العلی عروجا،[…]
-
باز چون گل سوی گلشن میروی، با توام گر چه که بی من میروی
باز چون گل سوی گلشن میروی، با توام گر چه که بی من میروی صدزبان شد سوسن اندر شرح تو، گلرخا خوش سوی سوسن میروی سوی مستان با دو لعل مِی فروش از برای باده دادن میروی شاهدان استاره وار اندر پیَت، تو بکش چون ماه روشن میروی در که خواهی آتشی دیگر زدن، با[…]