-
اگر خواهی مرا مِی در هوا کن، وگر سیری ز من، رفتم، رها کن
اگر خواهی مرا مِی در هوا کن وَ گر سیری ز من رفتم رها کن
نیَم قانع به یک جام و به صد جام دو ساله پیشِ تو دارم قضا کن
بده مِی گر ننوشم بر سرم ریز وَ گر[…]
-
چه دیدم خوابْ شب کـامروز مستم، چو مجنونان ز بندِ عقل جستم
چه دیدم خوابْ شب کـامروز مستم، چو مجنونان ز بندِ عقل جستم به بیداری مگر من خواب بینم که خوابم نیست تا این درد هستم مگر من صورتِ عشقِ حقیقی بدیدم خواب کو را می پرستم بیا ای عشق کاندر تن چو جانی، به اقبالت ز حبسِ تن برستم مرا گفتی بدَر پرده، دریدم، مرا[…]
-
مشنو حیلت خواجه، هله ای دزدِ شبانه، بشلولم بشلولم مجِهْ از روزنِ خانه
مشنو حیلت خواجه، هله ای دزدِ شبانه، بشلولم بشلولم مجِهْ از روزنِ خانه بمشو غرّه پرستش، بمده ریش به دستش، وگرت شاه کند او که تویی یارِ یگانه سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رو، مِیِ بیدرد نیابی تو در این دورِ زمانه به شهِ بنده نوازی تو بپر باز چو بازی، به[…]
-
بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند، هر سنگدل در این ره قلب از گهر نداند
-
مرغی که ناگهانی در دامِ ما درآمد، بشکست دامها را بر لامکان برآمد
مرغی که ناگهانی در دامِ ما درآمد، بشکست دامها را بر لامکان برآمد از بادهٔ گزافی شد صافِ صافِ صافی، وز دُردِ هر دو عالم جوشید و بر سر آمد جان را چو شست از گِل معراج برشد آن دل، آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد در عالم طراوت او یافت بس[…]
-
باز آفتابِ دولت بر آسمان برآمد، باز آرزوی جانها از راهِ جان درآمد
باز آفتابِ دولت بر آسمان برآمد، باز آرزوی جانها از راهِ جان درآمد باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد، هر روح تا به گردن در حوضِ کوثر آمد باز آن شهی درآمد کو قبلهٔ شهان است، باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد سرگشتگانِ سودا جمله سوار گشتند، کان شاهِ یک سواره[…]
-
برخیز که جان است و جهان است و جوانی، خورشید برآمد، بنِگر نورفشانی
برخیز که جان است و جهان است و جوانی، خورشید برآمد، بنِگر نورفشانی آن حُسن که در خواب همیجُست زلیخا، ای یوسُفِ ایّام به صد ره بِهْ از آنی برخیز که آویخت ترازوی قیامت، برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی هر سوی نشانیست ز مخلوق به خالق، قانع نشود عاشقِ بیدل به نشانی هر[…]
-
شکنی شیشهٔ مردم گرو از من گیری، همه شب عهد کنی، روز شکستن گیری
شکنی شیشهٔ مردم گرو از من گیری، همه شب عهد کنی، روز شکستن گیری شیری و شیرشکن، کینه ز خرگوش مکش، قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری ای سلیمان که به فرمانْت بوَد دیو و پری، بی گنه مور چرا بر سرِ خرمن گیری ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را خوش گریبان[…]
-
از این پستی به سوی آسمان شو، روانت شاد بادا خوش روان شو
از این پستی به سوی آسمان شو، روانت شاد بادا خوش روان شو ز شهرِ پُر تب و لرزه بجستی، به شادی ساکن دارالامان شو اگر شد نقشِ تن نقّاش را باش، وگر ویران شد این تن جمله جان شو وگر روی از اجل شد زعفرانی مقیمِ لالهزار و ارغوان شو وگر درهای راحت بر[…]
-
ای تو برای آبْرو آبِ حیات ریخته، زهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته
ای تو برای آبْرو آبِ حیات ریخته، زهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته مست و خراب این چنین چرخ ندانی از زمین، از پی آب پارگین آبِ فرات ریخته همچو خران به کاه و جو نیست روا چنین مرو، بر فقرا تو درنگر زر صدقات ریخته روح شو و جهت مجو ذات شو[…]