-
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم، تا که با یارِ شکرلب نفسی دم بزنیم
در فروبند که ما عاشقِ این انجمنیم، تا که با یارِ شکرلب نفسی دم بزنیم نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم، سرو و سوسن چه کم آید چو میانِ چمنیم بادهٔ تو به کف و بادِ تو اندر سر ماست، فارغ از باد و بروتِ حسَن و بوالحسنیم چو تویی[…]
-
ای تُرکِ ماهچهره چه گردد که صبح تو آیی به حجرهٔ من و گویی که گَل برو
ای تُرکِ ماهچهره چه گردد که صبح تو آیی به حجرهٔ من و گویی که گَل برو تو ماهِ ترکی و من اگر ترک نیستم دانم من این قدر که به ترکیست آب سو آبِ حیاتِ تو گر از این بنده تیره شد ترکی مکن به کشتنم ای ترکِ ترکخو رزقِ مرا فراخی از آن[…]
-
تا عشقِ تو سوخت همچو عودم، یک عقده نماند از وجودم
تا عشقِ تو سوخت همچو عودم، یک عقده نماند از وجودم گَه باروی چرخ رخنه کردم، گه سکّهٔ آفتابْ سودم چون مه پی آفتاب رفتم، گه کاهیدم گهی فزودم از تو دل من نمیشکیبد، صد بار منش بیازمودم این بخشش توست زور من نیست، گر حلقهٔ سیم درربودم گر دشمن چاشتم خفاشم، ور منکر احمدم[…]
-
من دوش به تازه عهد کردم، سوگند به جان تو بخوردم
-
ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی، کار او کند که دارد از کار آگهی
ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی، کار او کند که دارد از کار آگهی ای نای همچو بلبل نالان آن گلی، گردن مخار کز گل بیخار آگهی گفتم به نای، همدمِ یاری مدزد راز، گفتا هلاکِ توست به یک بار، آگهی گفتم خلاصِ من به هلاکِ من اندر است، آتش بنه بسوز بمگذار[…]
-
ساقی بیار بادهٔ سغراق دَهمنی، اندیشه را رها کن، کاریست کردنی
ساقی بیار بادهٔ سغراق دَهمنی، اندیشه را رها کن، کاریست کردنی ای نقدِ جان مگوی که ایّام بِیننا، گردن مخار خواجه که وامیست گردنی ای آبِ زندگانی در تشنگان نگر، بر دوست رحم آر به کوریِّ دشمنی هوشیست بندِ ما و به پیشِ تو هوش چیست، گر برجِ خیبر است بخواهیش برکنی اندر مقامِ هوش[…]
-
تا چند از فراق مرا کار بشکنی، زاریم نشنویّ و مرا زار بشکنی
تا چند از فراق مرا کار بشکنی، زاریم نشنویّ و مرا زار بشکنی دستم شکست دستِ فراقت ز کار و بار، دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی هین شیشهبازِ هجر رسیدی به سنگلاخ، کاین شیشهام تنُک شد، هشدار بشکنی زین سنگلاخِ هجر سوی سبزه زار وصل گر زو ترَک نرانی ناچار بشکنی خونم فسرده شد[…]
-
یا ملک المغرب والمشرق، مثلک فی االعالم لم یخلق
یا ملک المغرب والمشرق، مثلک فی االعالم لم یخلق باده ده ای ساقیِ هر متقی، بادهی شاهنشهی راوقی جان سخن بخش که از تفِّ او گردد هر گنگِ خرَفْ منطقی بر درِ حیرت بکش اندیشه را، حاکمِ ارواح و شهِ مطلقی جنّتِ حسنت جو تجلّی کند باغ شود دورخ بر هر شقی چون بگریزی نرسد[…]
-
باده دِه، ای ساقی هر متّقی، بادهی شاهنشهی راوقی
باده دِه، ای ساقی هر متّقی، بادهی شاهنشهی راوقی جامِ سخن بخش که از تفِّ او گردد دیوارِ سیه منطقی بردر و بشکن غم و اندیشه را، حاکم و سلطان و شهِ مطلقی چون بگریزی نرسد در تو کس، ور بگریزیم تو خود سابقی جنّتِ حسنت چو تجلّی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی[…]
-
گر نه شکارِ غم دلدارمی، گردنِ شیرِ فلک افشارمی
گر نه شکارِ غم دلدارمی، گردنِ شیرِ فلک افشارمی دستِ مرا بست، وگر نی کنون من سرِ تو بهتر ازین خارمی گر نبُدی رشکِ رخِ چون گلش، بلبلِ هر گلشن و گلزارمی گر گلِ او در نگشادی، چرا خارصفت بر سرِ دیوارمی نیست یکی کار که او آن نکرد، ورنه چرا کاهل و بیکارمی عشق[…]