-
نگاری را که میجویم به جانش نمیبینم میان حاضرانش
نگاری را که میجویم به جانش نمیبینم میان حاضرانش کجا رفت او، میان حاضران نیست، در این مجلس نمیبینم نشانش نظر میافکنم هر سو و هر جا، نمیبینم اثر از گلستانش مسلمانان، کجا شد نامداری، که میدیدم چو شمع اندر میانش بگو نامش که هر که نام او گفت به گور اندر نپوسد استخوانش خنک[…]
-
گَرَم سیم و دِرَم بودی مرا مونس چه کم بودی، و گر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی
گَرَم سیم و دِرَم بودی مرا مونس چه کم بودی، و گر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی خدایا حرمتِ مردان ز دنیا فارغش گردان، از آن گر فارغستی او ز پیشِ من چه کم بودی نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی، مکُن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی[…]
-
برخیز و صبوح را برنجان، ای روی تو آفتاب رخشان
برخیز و صبوح را برنجان، ای روی تو آفتاب رخشان جانها که ز راهِ نو رسیدند بر مایدهٔ قدیم بنشان جانها که پرید دوش در خواب، در عالمِ غیب شد پریشان هر جان به ولایتی و شهری، آواره شدند چون غریبان مرغان رمیده را فراز آر، حرّاقه بزن صفیر برخوان هرچِ آوردند از ره آورد[…]
-
ای دشمنِ عقل و جان شیرین، نور موسی و طور سینین
ای دشمنِ عقل و جان شیرین، نور موسی و طور سینین ای دوست که زَهره نیست جان را تا از تو نشان دهد به تعیین ای هر چه بگویم و نویسم برخوانده نانبشته پیشین ای آنک طبیب دردهایی، بی قرص بنفشه و فسنتین ای باعث رزق مستمندان بی قوصره و جوال و خرجین هر ذوق[…]
-
این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو، یا کینه را نهفتن یا عفو و حسنِ خو
این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو، یا کینه را نهفتن یا عفو و حسنِ خو یا آنکِ ماجرا نکنی بهرِ فرصتی، یا برکنی ز خویش تو آن کینِ تو به تو از یارِ بد چه رنجی از نقصِ خود برنج، کان خصمْ عکسِ توست مپندارشان تو دو از کبر و بخلِ غیر مرنج[…]
-
ایا بدر الدجی بل انت احسن، اذا و افاک قلب کیف یحزن
ایا بدر الدجی بل انت احسن، اذا وافاک قلب کیف یحزن فصر یا قلب فی سوق المعالی، له رهنا اذا ما کنت ترهن ایا نجما خنوسا فی ذراه، تکنس فی صعودک او توطن فلا یعلوک نحس انت آمن، و لا یغشاک فقر انت مخزن ایا جسما فنیت فی هواه، له عذر و برهان مبرهن و[…]
-
خامشی، ناطقی، مگر جانی، میزنی نعرههای پنهانی
خامشی، ناطقی، مگر جانی، میزنی نعرههای پنهانی تو چو باغی و صورتت برگی، باغ چه، صد هزار چندانی بی تو باغِ حیات زندانیست، هست مردن خلاصِ زندانی چون تو بحری و صورتت ابر است، فیضِ دل قطرههای مرجانی ای یکی گو شده یکی گویان، پیش حکمت که شاه چوگانی تا یکی گو نشد اگر چه[…]
-
یا ساقی اسقنی براح، عجل فقد استضا صباحی
یا ساقی اسقنی براح، عجل فقد استضا صباحی واستنور جملة النواحی، یا معتمدی و یا شفایی یا ساقیتی و نور عینی، یا راحة مهجتی وزینی یا بدر اما تقل من اینی، یا معتمدی و یا شفایی چون از رخِ او نظر ربودی، هر لحظه که با خودی جهودی بی آتش عشق دانکِ دودی، یا معتمدی[…]
-
بیا بیا که چو آب حیات درخوردی، بیا بیا که شفا و دوای هر دردی
بیا بیا که چو آب حیات درخوردی، بیا بیا که شفا و دوای هر دردی بیا بیا که گلستان ثنات میگوید، بیا بیا بنما کز کجاش پروردی بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت نمیرود ز رخِ هیچ خستهای زردی برآ برآ هله ای آفتاب چون بیتو نمیرود ز هوا هیچ تلخی و سردی برآ[…]
-
ایا یاری که در تو ناپدیدم، تو را شکلِ عجب در خواب دیدم
ایا یاری که در تو ناپدیدم، تو را شکلِ عجب در خواب دیدم چو خاتونانِ مصر از عشق یوسُف ترنج و دست بیخود می بریدم کجا آن مه کجا آن چشمِ دوشین، کجا آن گوش کانها می شنیدم نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دم، نه آن دندان که لب را می گزیدم[…]