-
ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیادهای، ای که چو آفتاب و مه دستِ کرَم گشادهای
ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیادهای، ای که چو آفتاب و مه دستِ کرَم گشادهای صبح که آفتاب خود سر نزدهست از زمین، جام جهان نمای را بر کفِ جان نهادهای مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی تویی، روی زمین گرفتهای داد زمانه دادهای مایهٔ صد ملامتی شورشِ صد قیامتی، چشمه[…]
-
این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمَل، خونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل
این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمَل، خونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل این رقصِ موجِ خون نگر صحرا پر از مجنون نگر، وین عشرتِ بیچون نگر ایمن ز شمشیر اجل مردار جانی میشود، پیری جوانی میشود، مس زرّ کانی میشود در شهر ما نعم البدل شهری پر از عشق[…]
-
ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گِردِ نان، ای سیاهی بر سیاهی جانِ تو از گَردِ نان
ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گِردِ نان، ای سیاهی بر سیاهی جانِ تو از گَردِ نان ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود، تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان تسخرت بر آینه نبوَد به روی خود بود، زانک رویت هست تسخرگاهِ هر روشنروان آن منافقرویِ ظلمتجانِ تسخرکن[…]
-
جام پر کن ساقیا، آتش بزن اندر غمان، مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
جام پر کن ساقیا، آتش بزن اندر غمان، مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان از خُمِ آن مِی که گر سرپوش برخیزد از او برروَد بر چرخ بویش مست گردد آسمان زان مِیی کز قطرهٔ جانبخشِ دلافروزِ او می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان چون نهد پا در دماغِ سرکشانِ روزگار،[…]
-
کوه نیَم، سنگ نیَم، چونک گدازان نشوم، دیدم جمعیّتِ تو چونکِ پریشان نشوم
-
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم، راهِ تو دیدم پس از این همرهِ ایشان نشوم
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم، راهِ تو دیدم پس از این همرهِ ایشان نشوم ای که تو شاهِ چمنی سیرکن صد چو منی، چشم و دلم سیر کنی سخرهٔ این خوان نشوم کعبه چو آمد سوی من جانبِ کعبه نروم، ماه من آمد به زمین قاصدِ کیوان نشوم فربه و پربادِ[…]
-
باز در اسرار روَم، جانب آن یار روم، نعره بلبل شنوم در گل و گلزار روم
باز در اسرار روَم، جانب آن یار روم، نعره بلبل شنوم در گل و گلزار روم تا کِی از این شرم و حیا، شرم بسوزان و بیا، همره دل گردم خوش جانبِ دلدار روم صبر نماندهست که من گوش سوی نسیه برم، عقل نماندهست که من راه به هنجار روم چنگ زن ای زهرهٔ من[…]
-
رفتم به طبیب و گفتمش زینالدین، این نبض مرا بگیر و قاروره ببین
-
ببُرد عقل و دلم را بُراقِ عشقِ معانی، مرا بپرس کجا برد، آن طرف که ندانی
ببُرد عقل و دلم را بُراقِ عشقِ معانی، مرا بپرس کجا برد، آن طرف که ندانی بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم، بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی یکی دمیم امان دِهْ که عقلِ من به من آید، بگویمت صفتِ جان، تو گوش دار که جانی ولیک پیشتر آ خواجه[…]
-
ای عید غلامِ تو، و ای جان شده قربانت، تا زنده شود قربانْ پیشِ لب خندانت
ای عید غلامِ تو، و ای جان شده قربانت، تا زنده شود قربانْ پیشِ لب خندانت چون قند و شکر آید، پیشِ تو، که میباید، بر قند و شکر خندد آن لعلِ سخندانت هرکس که ذلیل آمد در عشقْ عزیز آمد، جز تشنه نیاشامد از چشمهٔ حیوانت ای شادی سرمستان، ای رونقِ صد بستان، بنگر[…]