-
گرمی مجوی الّا از سوزش درونی، زیرا نگشت روشن دل ز آتشِ برونی
گرمی مجوی الّا از سوزشِ درونی، زیرا نگشت روشن دل ز آتشِ برونی بیمارِ رنج باید تا شاهِ غیب آید، در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی آن نافههای آهو وآن زلفِ یارِ خوشخو، آن را تو در کمی جو کآن نیست در فزونی تا آدمی نمیرد جانِ ملک نگیرد، جز کشته کِی پذیرد عشقِ[…]
-
باز بهار می کشد زندگی از بهار من، مجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من
باز بهار می کشد زندگی از بهارِ من، مجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من من دلِ پردلان بُدم، قوّتِ صابران بدم، برد هوای دلبری هم دل و هم قرار من تند نمود عشق او تیز شدم ز تندیَش، گفت برو ندیدهای تیزی ذوالفقار من از قدمِ درشت او نرم شدهست گردنم، تا[…]
-
دیدی که چه کرد آن پری رو، آن ماهلقای مشتری رو
دیدی که چه کرد آن پری رو، آن ماهلقای مشتری رو گشتند بتان همه نگونسار در حسنِ خلیلِ آزری رو شد کفر چو شمعهای ایمان، کآورد به سوی کافری رو شد جمله جهان بهشت خندان، زان سروِْ روانِ عبهری رو دارد دو هزار سحرِ مطلق، وای ار آرد به ساحری رو افروخت بهار چون گلِ[…]
-
ای کرده چهرهی تو چو گلنارْ شرمِ تو، پرهیزِ من ز چیست ز تو یار شرم تو
ای کرده چهرهٔ تو چو گلنارْ شرمِ تو، پرهیزِ من ز چیست ز تو یار شرم تو گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریختهست، چون گل چرا دمید ز رخسار شرم تو من صد هزار خرقه ز سودا بدوختم، کان جمله را بسوخت به یکبار شرم تو صافیِّ شرمِ توست نهان در حجابِ غیب،[…]
-
گر آبت بر جگر بودی دلِ تو پس چه کارهستی، تنت گر آن چنان بودی که گفتی، دل نگارهستی
گر آبت بر جگر بودی دلِ تو پس چه کارهستی، تنت گر آن چنان بودی که گفتی، دل نگارهستی وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق، ملالت بر برونِ تو نمیگويی چه کارهستی غنيمت دار رمضان را چو عيدت رویْ ننمودهست، و عيدت گر کنارستی ز غمْ جان بر کنارهستی چو روشن گشتی از[…]
-
ماهِ رمضان آمد ای یارِ قمر سیما، بربند سرِ سفره بگشای رهِ بالا
ماهِ رمضان آمد ای یارِ قمر سیما، بربند سرِ سفره بگشای رهِ بالا ای یاوهٔ هر جایی وقت است که بازآیی، بنگر سوی حلوایی، تا کِی طلبی حلوا یک دیدنِ حلوایی زانسان کندت شیرین که شهد تو را گوید خاکِ توم ای مولا مرغت ز خور و هِیضه ماندهست در این بیضه، بیرون شو ازین[…]
-
مستی و عاشقانه میگویی، تو غریبی وَ یا از این کویی
مستی و عاشقانه میگویی، تو غریبی وَ یا از این کویی پیشِ آن چشمهای جادوی تو چون نباشد حرامْ جادویی پیشِ رویت چو قرصِ مه خجل است، به چه رو کرد زهره بیرویی عاشقان را چه سود دارد پند، سیلشان برد، رُو چه میجویی تو چه دانی ز خوبی بت ما، ما از آن سو[…]
-
با درد بساز چون دوای تو منم، در کس منِگر که آشنای تو منم
-
ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی، تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی
ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی، تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی چون جولههٔ حرص در این خانهٔ ویرانْ از آبِ دهان دامِ مگسگیر تنیدی از لذّت و از مستی این دانهٔ دنیا پنداشت دلِ تو که از این دام رهیدی در سیل کسی خانه کند از گِل و از خاک،[…]
-
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی، این چه بت است ای خدا این چه بلا و آفتی
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی، این چه بت است ای خدا این چه بلا و آفتی ماهِ درست پیشِ او قرصِ شکسته بستهای، بر شکرش نباتها چون مگسیست زحمتی جمله ملوکِ راهِ دین جمله ملایکِ امین، سجده کنان که ای صنم بهرِ خدای رحمتی اهل هزار بحر و کفْ گوهر عشق را[…]