-
بی او نتوان رفتن، بیاو نتوان گفتن، بی او نتوان شِستن، بیاو نتوان خفتن
بی او نتوان رفتن، بیاو نتوان گفتن، بی او نتوان شِستن، بیاو نتوان خفتن ای حلقهزنِ این در، در باز نتان کردن، زیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن گردن ز طمع خیزد، زر خواهد و خون ریزد، او عاشقِ گِل خوردن همچون زنِ آبستن کو عاشقِ شیرین-خَد، زر بدْهد و جان بدْهد، چون[…]
-
فِرِست بادهٔ جان را به رسمِ دلداری، بدان نشان که مرا بینشان همیداری
فِرِست بادهٔ جان را به رسمِ دلداری، بدان نشان که مرا بینشان همیداری بدان نشان که به هر شب چو ماه میتابی، ز ابرِ دل قطراتِ حیات میباری چه قطرههاست که از حرفِ عشق میبارد، ز گُلْ گلی بفِزاید ز خار هم خاری میانِ خار و گلْ این سینهها چو بلبلِ مست، ضمیرِ عشقِ دل[…]
-
دلاراما چنین زیبا چرایی، چنین چست و چنین رعنا چرایی
دلاراما چنین زیبا چرایی، چنین چست و چنین رعنا چرایی گرفتم من که جانی و جهانی، چنین جان و جهانآرا چرایی گرفتم من که الیاسی و خضری، چو آبِ خضر عمرافزا چرایی گرفتم من که دنیایی و دینی، چو دنیا مایهٔ سودا چرایی گرفتم گنج قارونی به خوبی، چو موسی با یدِ بیضا چرایی ز[…]
-
چو رو نمود به منصور وصل دلدارش روا بوَد که رساند به اصل دلدارش
چو رو نمود به منصور وصلِ دلدارش، روا بوَد که رسانَد به اصلِ دلدارش من از قَباش ربودم یکی کُلَهواری، بسوخت عقل و سر و پایم از کلهوارش شکستم از سرِ دیوارِ باغِ او خاری، چه خارخار و طلب در دل است از آن خارش چو شیرگیر شد این دل یکی سحر ز مِیَش، سزد[…]
-
به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی، بجوشد از تکِ دل چشمه چشمه شیرینی
به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی، بجوشد از تکِ دل چشمه چشمه شیرینی کلیدِ حاجتِ خلقان بدان شدهست دعا که جانِ جانِ دعایی و نورِ آمینی دلا به کوی خرابات نازِ تو نخرند، مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی در آن الست و بلی جانِ بیبدن بودی، تو را نمود که[…]
-
امشب منم و یکی حریفی چو منی، بر ساخته مجلسی به رسمِ چمنی
-
ای دلِ صافی دمِ ثابتقدم، جیت لکی تنذر خیر الامم
ای دلِ صافی دمِ ثابتقدم، جیت لکی تنذر خیر الامم سر ننهی جز به اشاراتِ دل، بر ورقِ عشقِ ازل چون قلم از طربِ بادِ تو و دادِ تو رقص کنانیم چو شقّه علَم رقصکنان خواجه کجا می روی، سوی گشایشگهِ عرصه عدم خواجه کدامین عدم است این بگو، گوشِ قدم داند حرفِ قدم عشقْ[…]
-
از بییاری ظریفتر یاری نیست، وز بیکاری لطیفتر کاری نیست
-
اندر میانِ جمع چه جان است آن یکی، یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی
اندر میانِ جمع چه جان است آن یکی، یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی سوگند میخورم به جمال و کمالِ او، کز چَشمِ خویش هم پنَهان است آن یکی بر فرقِ خاکْ آب روان کرد عشقِ او، در باغِ عشقْ سروِْ روان است آن یکی جمله شکوفهاند اگر میوه است او، جمله قراضهاند[…]
-
چرا شاید، چو ما شهزادگانیم، که جز صورت ز یکدیگر ندانیم
چرا شاید، چو ما شهزادگانیم، که جز صورت ز یکدیگر ندانیم چو مرغِ خانه تا کِی دانه چینیم، چه شد دریا چو ما مرغابیانیم برو ای مرغِ خانه تو چه دانی که ما مرغان در آن دریا چه سانیم مزن بر عاشقانِ عشق تشنیع، تو را چه کاین چنینیم و چنانیم چنینیم و چنان و[…]