-
می پرد این مرغِ دیگر در جنانِ عاشقان، سوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان
می پرد این مرغِ دیگر در جنانِ عاشقان، سوی عنقا می کشاند استخوانِ عاشقان ای دریغا چشم بودی تا بدیدی در هوا، تا روان دیدی روان گشته روان عاشقان اشترانِ سربریده پای بالا می نهند، اشترِ با سر مجو در کاروان عاشقان آن جنازه برپریدی گر نگفتی غیرتش، بی نشان رُو بینشان رُو بینشان عاشقان[…]
-
آن بِهْ که مرا تمکین نکنی، تا همچو خودم گرگین نکنی
آن بِهْ که مرا تمکین نکنی، تا همچو خودم گرگین نکنی بر روی منِهْ تو دستِ مرا، تا مستِ مرا غمگین نکنی تو رنگرزی، تو نیلپزی، هان کـآیْنه را زنگین نکنی ای خواجه بهلْ فِتراکِ مرا، تا خنگِ مرا بیزین نکنی از دورتَرَک زانو بزنی، زانوی مرا بالین نکنی تو هرچه کنی داعی تو ام،[…]
-
میانِ تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شبِ تاری
میانِ تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شبِ تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرتِ قدس، که جمله محضِ خرَد بود و نورِ هشیاری تنش چو روی مقدّسْ بری ز کسوتِ جسم، چو عقل و جانِ گهردار، وز غرض عاری مرا ستایش بسیار کرد و گفت ای آن، که در جحیمِ[…]
-
از دخولِ هر غری افسردهای در کارِ من، دور بادا وصفِ نفسآلودشان از یارِ من
از دخولِ هر غری افسردهای در کارِ من، دور بادا وصفِ نفسآلودشان از یارِ من دررَمید از ننگِ ایشان و خبیثیها و مکر، از وظیفه مدحِ یارم این دلِ هشیارِ من خاکِ لعنت بر سرِ افسوس داری، بَدرَگی، کو کند از خاکساری درهم این هنجارِ من ای بریده دستِ دزدی کو بدزدد حکمتم، وآنگهی دکّان[…]
-
هله ای دلی که خفته تو به زیرِ ظلّ مایی، شب و روز در نمازی به حقیقت و غزایی
هله ای دلی که خفته تو به زیرِ ظلّ مایی، شب و روز در نمازی به حقیقت و غزایی مهِ بدر نور بارَد، سگِ کوی بانگ دارد، ز برای بانگِ هر سگ مگذار روشنایی به نمازِ نان برسته جزِ نان دگر چه خواهد، دلِ همچو بحر باید که گُهر کند گدایی اگر آن مِیی که[…]
-
می بسازد جان و دل را بس عجایب کانْ صیام، گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام
می بسازد جان و دل را بس عجایب کانْ صیام، گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام گر تو را سودای معراج است بر چرخِ حیات، دانکِ اسبِ تازی تو هست در میدان صیام هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد تو را، چونکِ بهرِ دیدهٔ دل کوریِ ابدان صیام چونکِ هست این[…]
-
ای جان و ای دو دیده بینا چگونهای، وی رشکِ ماه و گنبدِ مینا چگونهای
ای جان و ای دو دیدهٔ بینا چگونهای، وی رشکِ ماه و گنبدِ مینا چگونهای ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست، ما بی تو خستهایم تو بی ما چگونهای آن جا که با تو نیست چو سوراخِ کژدم است، وآن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونهای[…]
-
هر نفسی از درون دلبرِ روحانیای، عربده آرَد مرا از رهِ پنهانیای
هر نفسی از درون دلبرِ روحانیای، عربده آرَد مرا از رهِ پنهانیای فتنه و ویرانیَم، شور و پریشانیَم، بُرد مسلمانیم، وای مسلمانیای گفت مرا میخوری یا چه گمان میبری، کیست برون از گمان جز دل ربّانیای بر سرِ افسانه رُو، مست سوی خانه رُو، جان بفشان کان نگار کرد گلافشانیای یک دم ای خوشعذار، حالِ[…]
-
ای بازگشتِ جانها در وقتِ جان پريدن، وقتِ کفن بريدن، وقتِ قبا دريدن
ای بازگشتِ جانها در وقتِ جان پريدن، وقتِ کفن بريدن، وقتِ قبا دريدن ای گفته جان چه باشد يا آن جهان چه باشد، ای جان به لب رسيدی، آمد گهِ رسيدن ای دل که کف گشودی، از اين آن ربودی، چيزی نماندت ای دل، الّا که دل طپيدن گه سيم و زر کشيدی، گه سيمبر[…]
-
برون کُن سر که جانِ سرخوشانی، فرو کن سر ز بامِ بینشانی
برون کُن سر که جانِ سرخوشانی، فرو کن سر ز بامِ بینشانی به هر دم رخت مشتاقان خود را بدان سو کش که بس خوش میکشانی که عاشق همچو سیل و تو چو بحری، که عاشق چون قراضهست و تو کانی سقطهای چو شکّر باز میگوی، که تو از لعلها دُر میفشانی زهی آرامگاهِ جمله[…]