-
سوی اطفال بیامد به کرَم مادرِ روزه، مهل ای طفل به سستی طرفِ چادرِ روزه
سوی اطفال بیامد به کرَم مادرِ روزه، مهل ای طفل به سستی طرفِ چادرِ روزه بنِگر روی ظریفش بخور آن شیرِ لطیفش، به همان کوی وطن کن بنشین بر در روزه بنگر دستِ رضا را که بهاریست خدا را، بنگر جنّتِ جان را شده پُرعبهر روزه هله ای غنچهٔ نازان چه ضعیفی و چه یازان،[…]
-
گاه از غمِ دلبران بر آتش باشم، گاه از پیِ دوستانْ مشوّش باشم
-
ایا گمگشتگانِ راه و بیراه، شما را باز میخواند شهنشاه
ایا گمگشتگانِ راه و بیراه، شما را باز میخواند شهنشاه همیگوید شهنشه کـآنِ مایید، صلا ای شهره سرهنگان به درگاه به درگاهِ خدای حیّ قیوم دعا کردن نکو باشد سحرگاه بپیوندید پیوندِ قدیمی، چو هِی چَفسیده بر دامانِ الله چو یوسف با عزیزِ مصر باشید، برون آیید از زندان و از چاه دلا بیگاه شد[…]
-
مرا در خنده میآرَد بهاری، مرا سرگشته میدارد خماری
مرا در خنده میآرَد بهاری، مرا سرگشته میدارد خماری مرا در چرخ آوردهست ماهی، مرا بی یار گردانید یاری چو تاری گشتم از آوازِ چنگی، نوایش فاش و پیدا نیست تاری جهانی چون غباری او برانگیخت که پنهان شد چو بادی در غباری حیاتی چون شرار آن شه برافروخت که پنهان شد چو سوزی در[…]
-
هست امروز آنچِ میباید، بلی، هست نُقل و بادهٔ بیحد، بلی
هست امروز آنچِ میباید، بلی، هست نُقل و بادهٔ بیحد، بلی هست ای ساقیِ خوب از بامداد، کانِ شیرینی بنامیزد بلی آفتاب امروز گشتهست از پگاه، ساقیِ صد زُهره و فرقد بلی شد عطارد مست و اِشکسته قلم، لوحْ شُست از هَوَّز و ابجد، بلی مطربِ ناهید بربط مینواخت، هر چه میگفت آن چنان آمد،[…]
-
اگر مرا تو ندانی بپرس از شبِ تاری، شب است محرم عاشق، گواهْ ناله و زاری
اگر مرا تو ندانی بپرس از شبِ تاری، شب است محرمِ عاشق گواهِ ناله و زاری چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق، کمینه اشک و رخِ زرد و لاغریّ و نزاری چو ابر ساعتِ گریه چو کوه وقتِ تحمل، چو آب سجده کنان و چو خاکْ راه به خواری ولیک این همه محنت[…]
-
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم، جوابم داد کـای زیرک بگاهت نیز هم دیدم
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم، جوابم داد کـای زیرک بهگاهت نیز هم دیدم بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نادیده، بگفت او ناپسندت را به لطفِ خود پسندیدم بگفتم گر چه شد تقصیرِ دل هرگز نگردیدهست، بگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم بگفتم هجر خونم[…]
-
هر روز پگه ای شهِ دلدار درآیی، جان را و جهان را شکفانی و فزایی
هر روز پگه ای شهِ دلدار درآیی، جان را و جهان را شکفانی و فزایی یا رب چه خجستهست ملاقات جمالت، آن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی هر جا که ملاقاتِ دو یار است اثر توست، خود ذوق و نمک بخشِ وصالی و لقایی معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف، تا[…]
-
با وفا یارا، جفا آموختی، این جفا را از کجا آموختی
با وفا یارا، جفا آموختی، این جفا را از کجا آموختی کو وفاهای لطیفت کز نخست در شکارِ جانِ ما آموختی هر کجا زشتی جفاکاری رسید خوبیَش دادی وفا آموختی ای دل از عالم چنین بیگانگی هم ز یارِ آشنا آموختی جانْت گر خواهد صنم گویی بلی، این بلی را زان بلا آموختی عشق را[…]
-
امشب ای دلدار مهمان توییم، شب چه باشد روز و شب آنِ توییم
امشب ای دلدار مهمان توییم، شب چه باشد روز و شب آنِ توییم هر کجا باشیم و هر جا که رویم حاضرانِ کاسه و خوان توییم نقشهای صنعتِ دستِ توییم، پروریده نعمت و نان توییم چون کبوترزادهٔ برجِ توییم، در سفر طوّافِ ایوان توییم حیث ما کنتم فولوا شطره، با زجاجه دلْ پری خوان توییم[…]