-
تویی نقشی که جانها برنتابد، که قند تو دهانها برنتابد
تویی نقشی که جانها برنتابد که قندِ تو دهانها برنتابد
جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهانها برنتابد
روان گشتند جانها سوی عشقت که با عشقت روانها برنتابد
درونِ[…]
-
بیا ای زیرک و بر گول میخند، بیا ای راهدان بر غول میخند
بیا ای زیرک و بر گول میخند، بیا ای راهدان بر غول میخند چو در سلطانِ بی علّت رسیدی، هلا بر علّت و معلول میخند اگر بر نفْسِ نحسی دیو شد چیر، برو بر خاذل و مخذول میخند چو مرده مردهای را کرد معزول، تو خوش بر عازل و معزول میخند مثالِ محتلم پندار عزلش،[…]
-
ز اوّل روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغرِ جان در کفِ دستان باشد
ز اوّلِ روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغرِ جان در کفِ دستان باشد پیشِ او ذرّه صفت هر سحری رقص کنیم، این چنین عادتِ خورشیدپرستان باشد تا ابد این رخِ خورشید سحر در سحر است، تا دلِ سنگ از او لعلِ بدخشان باشد ای صلاحِ دل و دین تو ز برونِ جهتی، تا[…]
-
عاشقان را شد مسلّم شب نشستن تا به روز، خوردنیّ و خواب نی اندر هوای دلفروز
عاشقان را شد مسلّم شب نشستن تا به روز، خوردنیّ و خواب نی اندر هوای دلفروز گر تو یارا عاشقی مانندهٔ این شمع باش، جملهٔ شب میگداز و جملهشب خوش میبسوز غیرِ عاشق دان که چون سرما بوَد اندر خزان، در میانِ آن خزان باشد دلِ عاشق تموز گر تو عشقی داری ای جان از[…]
-
سوی خانهٔ خویش آمد عشقِ آن عاشقنواز، عشق دارد در تصوّر صورتی صورتگداز
سوی خانهٔ خویش آمد عشقِ آن عاشقنواز، عشق دارد در تصوّر صورتی صورتگداز خانهٔ خویش آمدی، خوش اندرآ شاد آمدی، از درِ دل اندرآ تا پیشگاهِ جان بتاز ذرّه ذرّه از وجودم عاشقِ خورشیدِ توست، هین که با خورشید دارد ذرّهها کارِ دراز پیشِ روزن ذرّهها بین خوش معلّق میزنند، هر که را خورشید شد[…]
-
سوی بیماران خود شد شاهِ مهرویانِ من، گفت ای رخهای زرد و زعفرانستانِ من
سوی بیماران خود شد شاهِ مهرویانِ من، گفت ای رخهای زرد و زعفرانستانِ من زعفرانستانِ خود را آب خواهم داد، آب، زعفران را گُل کنم از چشمهٔ حیوان من زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماست، سر منه جز بر خطِ فرمان من، فرمان من ماهرویانِ جهان از حُسنِ[…]
-
تا که درآمد به باغ چهرهٔ گلنارِ تو، آه که چه سوز افکنَد در دلِ گل، نارِ تو
تا که درآمد به باغ چهرهٔ گلنارِ تو، آه که چه سوز افکنَد در دلِ گل، نارِ تو دودِ دلِ لالهها ز آتشِ جانرنگِ تو، پشتِ بنفشه به خَم از کششِ بار تو غنچهٔ گلزارِ جان روی تو را یاد کرد، چشم چه خوش برگشاد بر هوسِ خار تو سوسنْ تیغی کشید خونِ سمن را[…]
-
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو، گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو، گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید، من دوستدارِ خواجهام آخر نیَم عدو گفتند خواجه عاشقِ آن باغبان شدهست، او را به باغها جو یا بر کنارِ جو مستان و عاشقان برِ دلدار خود روند، هر کس[…]
-
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون، دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون، دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید، چو کشتی ام دراندازد میانِ قلزمِ پرخون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد، که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون نهنگی هم برآرَد سر، خورَد آن[…]
-
آن دم که دررباید باد از رخِ تو پرده، زنده شود بجنبد هر جا که هست مُرده
آن دم که دررباید باد از رخِ تو پرده، زنده شود بجنبد هر جا که هست مُرده
از جنگْ سوی ساز آ، وز ناز و خشم بازآ، ای رختهای خود را از رختِ ما نورده
ای بخت و بامرادی کـاندر[…]