-
مرده بُدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم، دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
مرده بُدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهٔ سیر است مرا جانِ دلیر است مرا زَهرۀ شیر است مرا زُهرۀ تابنده شدم
گفت که دیوانه نِهای لایقِ این خانه نِهای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهای رُو که[…] -
دوش آمد بر من آنک شب افروز منست، آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
دوش آمد برِ من آنکِ شبافروز من است، آمدن باری اگر در دو جهان آمدن است
آنکِ سرسبزی خاک است و گهربخشِ فلک، چاشنی بخشِ وطنهاست اگر بی وطن است
در کفِ عقل نهد شمع که بِستان و بیا تا[…]
-
به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد می دانم، چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم
به گِردِ دل همیگردی چه خواهی کرد میدانم چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد میدانم
یکی بازی بر آوردی که رختِ دل همه بردی چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد میدانم
به یک غمزه[…]
-
گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار، بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار
گرم در گفتار آمد آن صنم، این الفرار، بانگِ خیزاخیز آمد در عدم، این الفرار
صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله، کیست بر در، کیست بر در، هم منم این، الفرار
از درون نی آن منم گویان که[…]
-
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی، تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من همه در حکمِ توام تو همه در خونِ منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
[…] -
هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم کار دارم من به خانه لا نسلم لا نسلم
هرچِ گویی از بهانه لا نُسَلّم لا نُسَلّم، کار دارم من به خانه لا نسلم لا نسلم
گفتهای فردا بیایم لطف و نیکویی نمایم وعدهست این بی نشانه لا نسلم لا نسلم
گفتهای رنجور دارم دل ز غم پرشور دارم[…]
-
باز فرو ریخت عشق از در و دیوار من، باز ببرید بند اشتر کین دار من
باز فرو ریخت عشق از در و دیوارِ من باز ببُرّید بند اشترِ کین دار من
بارِ دگر شیرِ عشق پنجۀ خونین گشاد تشنۀ خون گشت باز این دلِ سگسار من
باز سرِ ماه شد نوبتِ دیوانگیست آه که سودی[…]
-
گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی
گهی به سینه در آیی گهی ز روح بر آیی گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی
گهی جمالِ بتانی گهی ز بت شکنانی گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی
بشر به پای دویده ملَک[…]
-
عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من، گفتم می می نخورم، گفت برای دل من
عشقِ تو آوَرد قَدَحْ پُر ز بلایِ دلِ من گفتم مِی مینخورم گفت برای دل من
داد مِیِ معرفتش با تو بگویم صفتش تلخ و گوارنده و خوشْ همچو وفای دل من
از طرفی روحِ امین آمد و ما مستْ[…]
-
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من، سرو خرامان منی ای رونق بستان من
دزدیده چون جان میروی اندر میانِ جانِ من سروِْ خرامانِ منی ای رونقِ بستانِ من
چون میروی بی من مرو ای جانِ جان بی تن مرو وز چشمِ من بیرون مشو ای شعلۀ تابان من
هفت آسمان را بردَرَم وز[…]