-
مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو
مطربِ مهتاب رو آنچِ شنیدی بگو ما همگان محرمیم آنچِ بدیدی بگو
ای شه و سلطانِ ما ای طربستانِ ما در حرمِ جانِ ما بر چه رسیدی بگو
نرگسِ خمّارِ او ای که خدا یارِ او دوش ز گلزارِ او[…]
-
صبح است و صبوح است بر این بام برآییم، از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
صبح است و صبوح است بر این بام بر آییم از ثور گریزیم و به برجِ قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم هنگامِ وصال است بدان خوش صوَر آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستان در سایۀ[…]
-
ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده، وی رخت از این جای بدان جای کشیده
ای طبلِ رحیل از طرفِ چرخ شنیده وی رخت از این جای بدان جای کشیده
ای نرگسِ چشم و رخِ چون لاله کجایی از گورِ تو آن نرگس و آن لاله دمیده
اندر لحد بی در و بی بام مقیمی[…]
-
مرا پرسی که چونی بین که چونم، خرابم بیخودم مست جنونم
مرا پرسی که چونی بین که چونم خرابم بیخودم مستِ جنونم
مرا از کاف و نون آورد در دام از آن هیبت دو تا چون کاف و نونم
پری زاده مرا دیوانه کردهست مسلمانان که میداند فسونم
[…] -
مرا گویی چه سانی من چه دانم، کدامی وز کیانی من چه دانم
مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم
مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز چه رطلِ گرانی من چه دانم
مرا گویی در آن لب او چه دارد کز او شیرین زبانی من چه[…]
-
نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو، از جنگ میترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو
نبوَد چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو، از جنگ میترسانیم، گر جنگ شد گو جنگ شو
ماییم مستِ ایزدی زان بادههای سرمدی تو عاقلیّ و فاضلی در بندِ نام و ننگ شو
رفتیم سویِ شاهِ دین[…]
-
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو، که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
دگر باره بشوریدم بدان سانم به جانِ تو که هر بندی که بر بندی بدرّانم به جان تو
من آن دیوانۀ بندم که دیوان را همیبندم زبانِ مرغ میدانم سلیمانم به جان تو
نخواهم عمرِ فانی را تویی عمرِ عزیز[…]
-
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی، منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو نمازِ شام هر کس بنهد چراغ و خوانی منم و خیالِ یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بوَد آتشین نمازم درِ مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخِ قبلهام کجا شد که نمازِ من[…]
-
دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی، شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
دی دامنش گرفتم کای گوهرِ عطایی شب خوش مگو مرنجان کامشب از آنِ مایی
افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو درخواه اگر[…]
-
بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن، مهر حریف و یار دگر میکنی مکن
بشْنیدهام که عزمِ سفر میکنی، مکن، مِهرِ حریف و یارِ دگر میکنی، مکن
تو در جهانْ غریبی غربت چه میکنی قصدِ کدام خسته جگر میکنی مکن
از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو دزدیده سوی غیر نظر میکنی مکن