-
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
تا که ما را و تو را تذکرهای باشد یاد دلِ خسته به تو دادیم و خیالت بردیم
آن خیالِ رخِ خوبت که قمر بندۀ اوست، وان[…]
-
چه کارستان که داری اندر این دل، چه بتها مینگاری اندر این دل
چه کارستان که داری اندر این دل، چه بتها مینگاری اندر این دل بهار آمد زمانِ کِشت آمد، که داند تا چه کاری اندر این دل حجابِ عزّت ار بستی ز بیرون به غایت آشکاری اندر این دل در آب و گِل فرو شُد پای طالب، سرش را میبخاری اندر این دل دل از افلاک[…]
-
آه از عشقِ جمالِ حوریای کو گرفت از عاشقانش دوریای
آه از عشقِ جمالِ حوریای کو گرفت از عاشقانش دوریای زندگیِّ نو به نو از کشتنش، صحّتِ تازه شد از رنجوریای گر گهر داری ببین حالِ مرا، در تکِ دریا ز دریا دوریای گفتم ای عقلم کجایی، عقل گفت چون شدم مِیْ چون کنم انگوریای جان بسوز و سرمه کُن خاکسترش تا نماند در دو[…]
-
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را، فرو بَرّید ساعدها برای خوبِ کنعان را
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فرو بَرّید ساعدها برای خوبِ کنعان را
چو آمد جانِ جانِ جان نشاید بُرد نامِ جان به پیشش جان چه کار آید مگر از بهرِ قربان را
بُدم بیعشقْ گمراهی درآمد[…]
-
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
Jannati kard jahan ra ze shakar khandidan anke amukht mara hamcho sharar khandidanGarche man khod ze adam delkhosh'o khandan zadam eshq amukht mara hamcho sharar xandidanbi jegar dad mara shah dele chun xorshidi ta nemayam[...] -
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش، خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرونِ خویش خونِ انگوری نخورده بادهشان هم خونِ خویش
هر کسی اندر جهان مجنونِ لیلییی شدند عارفان لیلییِ خویش و دم به دم مجنونِ خویش
ساعتی میزانِ آنی ساعتی موزونِ این بعد از[...]
-
برو برو که به بز لایق است بزغاله، برو که هست ز گاوان حیات گوساله
برو برو که به بز لایق است بزغاله، برو که هست ز گاوان حیاتِ گوساله
برو برو که خران گلّه گلّه جمع شدند خرِ جوان و خرِ پیر و خُرد و یک ساله
ز نالهٔ تو مرا بوی خر همیآید[...]
-
مستیِ امروزِ من نیست چو مستیّ دوش، مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
مستیِ امروزِ من نیست چو مستیّ دوش مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
غرق شدم در شراب عقلِ مرا برد آب گفت خرَد الوداع بازنیایم به هوش
عقل و خرَد در جنون رفت ز دنیا برون چونکِ ز سر رفت[...]
-
من آن ماهم که اندر لامکانم مجو بیرون مرا در عین جانم
من آن ماهم که اندر لا مکانم مجو بیرون مرا در عینِ جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی اگر رنگین اگر[...]
-
هله ای طالب سمو، بگداز از غمش چو مو، بگشا راز با همو که سلام علیکم
هله ای طالبِ سمو بگداز از غمش چو مو بگشا راز با همو که سلام علیکم
تو چرا آب و روغنی که سلامی نمیکنی چه شود گر کفی زنی که سلام علیکم
هله دیوانه لولیا به عروسیِّ ما بیا لبِ[...]