-
ای ساقی و دستگیر مستان، دل را ز وفای مست مستان
ای ساقی و دستگیرِ مستان، دل را ز وفای مستْ مستان
ای ساقی تشنگانِ مخمور، بس تشنه شدند مِیپرستان
از دست به دست مِی روان کن، بر دست مگیر مکر و دستان
سررشتهٔ نیستی به ما دِه، در حسرتِ نیستند هستان
چون قیصر ما به قیصریهست ما را منشان به آبِلِستان
هر[…] -
ای که تو از عالم ما میروی، خوش ز زمین سوی سما میروی
ای که تو از عالمِ ما میروی خوش ز زمین سوی سما میروی
ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا میروی
سر ز کفن بر زن و ما را بگو که ز وطنِ خویش چرا میروی
[…] -
بانگ برآمد ز دل و جان من، کآه ز معشوقۀ پنهان من
بانگ برآمد ز دل و جانِ من، کآه ز معشوقۀ پنهانِ من
سجدهگهِ اصلِ من و فرع من، تاجِ سرِ من شه و سلطان من
خسته و بستهست دل و دستِ من دستِ غمِ یوسُفِ کنعان من
[…] -
من از سخنان مهرانگیز دل پُر دارم ز خواب برخیز
من از سخنان مهرانگیز دل پُر دارم ز خواب برخیز
ای آنکِ رخِ تو همچو آتش یک لحظه ز آتشم مپرهیز
شیرم ز تو جوش کرد و خون شد ای شیر به خونِ من درآمیز
ای دیده ز نَم زبون نگشتی، وی دل ز فراق خون نگشتی
وی عقل مگر تو سنگِ جانی، چون مایۀ صد جنون نگشتی
این یک هنرت هزار ارزد کز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل را کز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشۀ دوست بو نبردی[…] -
سر عثمان تو مست است برو ریز کدو، چون عمر محتسبی داد کنی اینجا کو
سرِ عثمانِ تو مست است برو ریز-کدو، چون عمر محتسبی داد کُنی اینجا کو
چه حدیث است، ز عثمانْ عُمَرَم مستتر است، وآن دگر را که رئیس است نگویم تو بگو
مست دیدی که شکوفهش همه دُرّ است و عقیق،[…]
-
به حریفان بنشین خواب مرو، همچو ماهی به تک آب مرو
به حریفان بنِشین خواب مرو، همچو ماهی به تکِ آب مرو
همچو دریا همه شب جوشان باش، نی پراکنده چو سیلاب مرو
آبِ حیوان نَه که در تاریکیست، بطلب در شب و مشْتاب مرو
[…] -
بانگ میزن ای منادی بر سر هر رستهای، هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جستهای
بانگ میزن ای منادی بر سرِ هر رَستهای، هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جَستهای
یک غلامی ماهرویی مُشکبویی فتنهای، وقتِ نازش تیزگامی وقتِ صلح آهستهای
کودکی لعلینقبایی خوشلقایی شکّری، سروقدی چَشمشوخی چابکی برجستهای
بر[…]
-
ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی، مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی
ز رنگِ روی شمس الدّین گرَم خود بو و رنگستی مرا از روی این خورشید عارَستیّ و ننگستی
قرابۀْ دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطفْ شرابِ وصلِ آن شه را دمی در وی درنگستی
به بزمش جانهای ما[…]
-
دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس، چشم من اندر نگر از می و ساغر مپرس
دست بنهِْ بر دلم از غمِ دلبر مپرس چشمِ من اندر نگر از مِی و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگرِ مؤمنان وز ستم و ظلمِ آن طرّۀ کافر مپرس
سکّۀ شاهی ببین در رخِ همچون زرم نقشِ[…]