-
رضیت بما قسمالله لی، و فوضت امری دلی خالقی
رضیت بما قسم الله لی، و فوضت امری دلی خالقی*
لقد احسن الله فیما مضی، کذالک یحسن فیما بقی
ایا ساقی جان هر متّقی بگردان چو مردان مِیِ راوقی
بخر جان و دل را[…]
-
بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن، ای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن
بختِ نگار و چشمِ من هر دو نخسبد در زَمَن، ای نقشِ او شمعِ جهان ای چشمِ من او را لگن
چشم و دماغ از عشقِ تو بیخواب و خور پرورده شد، چون سرو و گل هر دو خورند از آبِ لطفت بیدهن
[…] -
روحی است بینشان و ما غرقه در نشانش، روحیست بیمکان و سر تا قدم مکانش
روحیست بینشان و ما غرقه در نشانش روحیست بیمکان و سر تا قدم مکانش
خواهی که تا بیابی یک لحظهای مجویَش خواهی که تا بدانی یک لحظهای مدانش
چون در نهانْش جویی دوری ز آشکارش چون آشکار جویی محجوبی از[…]
-
امسال بلبلان چه خبرها همیدهند، یا رب به طوطیان چه شکرها همیدهند
امسال بلبلان چه خبرها همیدهند، یا رب به طوطیان چه شکرها همیدهند
در باغها درآی تو امسال و درنگر کان شاخههای خشک چه برها همیدهند
مقراض در میان نَه و خلعت همیبُرند وان را که تاج رفت کمرها همیدهند
مستِ توام نز مِی و نز کوکنار، وقتِ کنار است بیا گو کنار
برجِهْ مستانه کناری بگیر چون شجر و باد به وقتِ بهار
شاخِ تر از بادْ کناری چو یافت رقص درآمد چو منِ بیقرار
بشنیده بُدم که جانِ جانی، آنیّ و هزار همچنانی
از خلقْ نشانِ تو شنیدم، کفوِْ تو نبود آن نشانی
الحمد شدم ز حمد گفتن تا بوک بدان لبم بخوانی
جان دید کسی بدین لطیفی،[…]
-
فزود آتش من آب را خبر ببرید، اسیر میبردم غم ز کافرم بخرید
فزود آتشِ من آب را خبر ببرید، اسیر میبردم غم ز کافرم بخرید
خدای دادْ شما را یکی نظر که مپرس اگر چه زان نظر این دم به سِکر بیخبرید
طراز خلعتِ آن خوشنظر چو دیده شود هزار جامه ز[…]
-
ای غذای جان مستم نام تو، چشم و عقلم روشن از ایام تو
ای غذای جان مستم نامِ تو، چشم و عقلم روشن از ایام تو
شش جهت از روی من شد همچو زر تا بدیدم سیمِ هفت اندام تو
گفته بودی کز توام بگْرفت دل، من نخواهم در جهان جز کام تو
[…] -
چند از این راه نو روزگار، پرده آن یار قدیمی بیار
چند از این راهِ نُوِْ روزگار، پردۀ آن یارِ قدیمی بیار
آتشِ فرعون بکُش ز آبِ بحر، مفرشِ نمرود به آتش سپار
چرخِ فلک را به خدایی مگیر، انجم و مه را مشناس اختیار
[…] -
رخها بنگر تو زعفرانی، کز درد همیدهد نشانی
رخها بنِگر تو زعفرانی کز درد همیدهد نشانی
شهری بنْگر ز دردْ رنجور چون باغ به موسمِ خزانی
این درد ز غصّۀ فراق است از هیبتِ حکمِ آسمانی
بیم است فلک سیاه گردد از[…]