-
مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم، ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم
مطربِ عشقِ ابدم زخمۀ عشرت بزنم، ریشِ طرب شانه کنم سبلتِ غم را بکنم
تا همه جان ناز شود چونکِ طربساز شود تا سرِ خُم باز شود گِل ز سرش دور کنم
چونکِ خلیلی بُدهام عاشقِ آتشکدهام عاشق جان و[…]
-
گر ساعتی ببری ز اندیشهها چه باشد، غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد
گر ساعتی ببرّی ز اندیشهها چه باشد، غوطی خوری چو ماهی در بحرِ ما چه باشد
ز اندیشهها نخسپی ز اصحابِ کهف باشی نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد
آخر تو برگِ کاهی ما کهربای دولت، زین[…]
-
زهرهی من بر فلک شکل دگر میرود، در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
زُهرۀ من بر فلک شکلِ دگر میرود، در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
چَشمِ چو مرّیخِ او مست ز تاریخِ او جان به سوی ناوَکَش همچو سپر میرود
ابروی چون سنبله بیخبر است از مهش، گر خبرستش چرا[…]
-
روی تو چو نوبهار دیدم، گل را ز تو شرمسار دیدم
روی تو چو نوبهار دیدم، گل را ز تو شرمسار دیدم
تا در دلِ من قرار کردی دل را ز تو بی قرار دیدم
من چشم شدم همه چو نرگس کان نرگسِ پُرخمار دیدم
[…] -
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهای، که هر کجا مرده بود زنده کنم بیحیلهای
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهای که هر کجا مرده بوَد زنده کنم بیحیلهای
خوانِ روانم از کَرَم زنده کنم مرده بُدم، کو نرگدایی تا بَرَد از خوانِ لطفم زلّهای
گاهی تو را پُردُر کنم گاهی[…]
-
هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرم، چونک بهارم تو شهی باغ توام شاخ ترم
هر نفسی تازه ترم کز سرِ روزن بپرم، چونکِ بهارم تو شهی باغِ توام شاخِ ترم
چونکِ تویی میرْ مرا در برِ خود گیرْ مرا، خاکِ تو بادا کُلَهَم دستِ تو بادا کمرم
چونکِ تو دستِ شفقت بر سرِ ما[…]
-
ای قاعده مستان در همدگر افتادن، استیزه گری کردن در شور و شر افتادن
ای قاعدۀ مستان در همدگر افتادن استیزهگری کردن در شور و شر افتادن
عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است گویم که چه باشد عشق در کانِ زر افتادن
زر خود چه بوَد عاشق سلطانِ سلاطین[…]
-
ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم، ای مرد طالب کم طلب بر آب جو نقش قدم
ای نفسِ کل صورت مکن وی عقلِ کل بشکن قلم، ای مردِ طالب کم طلب بر آبِ جو نقشِ قدم
ای عاشقِ صافی روان رُو صاف چون آبِ روان کاین آبِ صافی بی گِرِه جان میفزاید دم به دم
از[…]
-
آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن، ز آیینه ندیدهست او الا سیهی آهن
آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن، ز آیینه ندیدهست او الّا سیَهیِ آهن
از آبِ حیاتِ تو دور است به ذاتِ تو کز کبر برآید او بالا مَثَلِ روغن
پای تو چو جان بوسد تا حشْر[…]
-
ماییم و دو چشم و جان خیره، بنگر تو به عاشقان خیره
ماییم و دو چَشم و جانِ خیره، بنْگر تو به عاشقان خیره
تو چون مه و ما به گِردِ رویت سرگشته چو آسمان خیره
عقل است شبان به گِردِ احوال، فریاد از این شبان خیره