-
صلا جانهای مشتاقان که نک دلدارِ خوب آمد، چو زرکوب است آن دلبر رخِ من سیمکوب آمد
صلا جانهای مشتاقان که نک دلدارِ خوب آمد، چو زرکوب است آن دلبر رخِ من سیمکوب آمد از او کو حُسنِ مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاکِ پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد هر آنک از عشق بگریزد حقیقتْ خونِ خود ریزد، کجا خورشید را هرگز ز[…]
-
بیا که دانه لطیف است رُو ز دامْ مترس، قمارخانه درآ و ز ننگِ وام مترس
بیا که دانه لطیف است، رُو ز دامْ مترس، قمارخانه درآ و ز ننگِ وام مترس بیا بیا که حریفان همه به گوشِ تو اند، بیا بیا که حریفانْ تو را غلام مترس بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپُرس، درآ درآ برِ آن شاهِ خوشسلام مترس شنیدهای که در این راه بیمِ جان[…]
-
سر نهاده بر قدمهای بتِ چینْ نیستی، زآنکِ مسّی در صفت خلخالِ زرّین نیستی
سر نهاده بر قدمهای بتِ چینْ نیستی، زآنکِ مسّی در صفت خلخالِ زرّین نیستی راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی، چیزِ دیگر گشتهای تو رنگِ پیشین نیستی در رخِ جانرنگِ او دیدم بپرسیدم از او، سر چنین کرد او که یعنی محرمِ این نیستی دوش آمد خواجهای بر در بگفتش عشق او،[…]
-
عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد، ور نی مَثَلِ کودک تا کعب همیبازد
عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد، ور نی مَثَلِ کودک تا کعبْ همیبازد مهرو چو تویی باید ای ماهْ غلامِ تو، تا بر همه مهرویان میچربد و مینازد عاشق چو منی باید کز مستی و بیخویشی، با خلق نپیوندد با خویش نپردازد فارِس چو تویی باید ای شاهسوارِ من، کز وهم و گمان زان[…]
-
ای دوست شِکر بهتر یا آنکِ شکر سازد، خوبیّ قمر بهتر یا آنکِ قمر سازد
ای دوست شِکر بهتر یا آنکِ شکر سازد، خوبیّ قمر بهتر یا آنکِ قمر سازد ای باغ تویی خوشتر یا گلشنِ گُل در تو، یا آنکِ برآرَد گُلْ صد نرگس تر سازد ای عقل تو بِهْ باشی در دانش و در بینش، یا آنکِ به هر لحظه صد عقل و نظر سازد ای عشق اگر[…]
-
تویی نقشی که جانها برنتابد، که قند تو دهانها برنتابد
تویی نقشی که جانها برنتابد که قندِ تو دهانها برنتابد
جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهانها برنتابد
روان گشتند جانها سوی عشقت که با عشقت روانها برنتابد
درونِ[…]
-
بیا ای زیرک و بر گول میخند، بیا ای راهدان بر غول میخند
بیا ای زیرک و بر گول میخند، بیا ای راهدان بر غول میخند چو در سلطانِ بی علّت رسیدی، هلا بر علّت و معلول میخند اگر بر نفْسِ نحسی دیو شد چیر، برو بر خاذل و مخذول میخند چو مرده مردهای را کرد معزول، تو خوش بر عازل و معزول میخند مثالِ محتلم پندار عزلش،[…]
-
ز اوّل روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغرِ جان در کفِ دستان باشد
ز اوّلِ روز که مخموری مستان باشد شیخ را ساغرِ جان در کفِ دستان باشد پیشِ او ذرّه صفت هر سحری رقص کنیم، این چنین عادتِ خورشیدپرستان باشد تا ابد این رخِ خورشید سحر در سحر است، تا دلِ سنگ از او لعلِ بدخشان باشد ای صلاحِ دل و دین تو ز برونِ جهتی، تا[…]
-
عاشقان را شد مسلّم شب نشستن تا به روز، خوردنیّ و خواب نی اندر هوای دلفروز
عاشقان را شد مسلّم شب نشستن تا به روز، خوردنیّ و خواب نی اندر هوای دلفروز گر تو یارا عاشقی مانندهٔ این شمع باش، جملهٔ شب میگداز و جملهشب خوش میبسوز غیرِ عاشق دان که چون سرما بوَد اندر خزان، در میانِ آن خزان باشد دلِ عاشق تموز گر تو عشقی داری ای جان از[…]
-
سوی خانهٔ خویش آمد عشقِ آن عاشقنواز، عشق دارد در تصوّر صورتی صورتگداز
سوی خانهٔ خویش آمد عشقِ آن عاشقنواز، عشق دارد در تصوّر صورتی صورتگداز خانهٔ خویش آمدی، خوش اندرآ شاد آمدی، از درِ دل اندرآ تا پیشگاهِ جان بتاز ذرّه ذرّه از وجودم عاشقِ خورشیدِ توست، هین که با خورشید دارد ذرّهها کارِ دراز پیشِ روزن ذرّهها بین خوش معلّق میزنند، هر که را خورشید شد[…]