-
شاه هم از بامداد سرخوش و سرمست خاست، طبل به خود میزند، در دلِ او تا چههاست
شاه هم از بامداد سرخوش و سرمست خاست، طبل به خود میزند، در دلِ او تا چههاست منتظر است آسمان تا چه کند قهرمان، هرچه کند گو بکن، هرچه کند جانِ ماست هر نفسی روضهای از تو به پیشِ دل است، حاتمِ طِی با سخاش طی شد اگر این سخاست ای چو درختِ بلند قبلهٔ[…]
-
مرحبا ای جان باقی، پادشاهِ کامیار، روحبخشِ هر قِران و آفتابِ هر دیار
مرحبا ای جانِ باقی، پادشاهِ کامیار، روحبخشِ هر قِران و آفتابِ هر دیار این جهان و آن جهان هر دو غلامِ امرِ تو، گر نخواهی برهمش زن ور همیخواهی بدار تابشی از آفتابِ فقر بر هستی بتاب، فارغ آور جملگان را از بهشت و خوفِ نار وارهان مر فاخرانِ فقر را از ننگِ جان، در[…]
-
بیار باده که دیر است در خمارِ توام، اگر چه دلقکشانمْ نَه یارِ غارِ توام
بیار باده که دیر است در خمارِ توام، اگر چه دلقکشانمْ نَه یارِ غارِ توام بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت، غلامِ همّت و دادِ بزرگوارِ توام در این زمان که خمارم مطیع من می باش، چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام بیار جام اناالحقْ شرابِ منصوری، در این زمان[…]
-
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم، در این سراب فنا چشمه حیات منم
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سرابِ فنا چشمهٔ حیات منم
وگر به خَشم رَوی صد هزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقشِ جهان مشو راضی که نقشبندِ[…]
-
همه جمالِ تو بینم چو چشم باز کنم، همه شرابِ تو نوشم چو لب فراز کنم
همه جمالِ تو بینم چو چشم باز کنم، همه شرابِ تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیثِ تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلَنگم به هر رَهَم که بَرَند، رهی که[…]
-
اندر این جمع شررها ز کجاست، دودِ سودای هنرها ز کجاست
اندر این جمع شررها ز کجاست، دودِ سودای هنرها ز کجاست من سر رشتهٔ خود گم کردم کاین مخالف شده سرها ز کجاست گر نه دلهای شما مختلفند در من از جنگْ اثرها ز کجاست گر چو زنجیر به هم پیوستیم این فروبستنِ درها ز کجاست گر نه صد مرغِ مخالف این جاست، جنگ و[…]
-
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان، بر شاخ و برگ از دردِ دل بنگر نشان بنگر نشان
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان بر شاخ و برگ از دردِ دل بنْگر نشان بنْگر نشان
ای باغبان هین گوش کن نالۀْ درختان نوش کن نوحه کنان از هر طرف صد بی زبان صد بی زبان
هرگز[…]
-
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی، چرا بیگانهای از ما چو تو در اصلْ از مایی
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی، چرا بیگانهای از ما چو تو در اصلْ از مایی تو طوطی زادهای جانم مکن ناز و مرنجانم، ز اصل آوردهای دانم تو قانون شکرخایی بیا در خانهٔ خویشآ مترس از عکسِ خود پیشآ، بهل طبعِ کژاندیشی که او یاوهست و هرجایی بیا ای شاهِ یغمایی[…]
-
ای عاشقِ بیچاره شده زار به زر بر، گویی که نزَد مرگْ تو را حلقه به در بر
ای عاشقِ بیچاره شده زار به زر بر، گویی که نزَد مرگْ تو را حلقه به در بر بِندیش از آن روز که دمهای شماری، تو میزنی و وَهْم زنَتْ شویْ دگر بر خود را تو سپر کن به قبولِ همه احکام، زان پیش که تیرِ اجل آید به سپر بر از آدمی ادراک و[…]
-
گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییای، در درونِ ظلمتِ سودا ورا داناییای
گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییای، در درونِ ظلمتِ سودا ورا داناییای یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین کز ورای آن نباشد وهم را گنجاییای مایهٔ سودا در این عشقم چنان بالا گرفت کز سرِ سودا نداند پستی از بالاییای موجِ سودا و جنونی کز هوای او بخاست بر سرِ آن[…]