-
آمد بهار ای دوستانْ منزل به سروِْستان کنیم، تا بختِ در رو خفته را چون بختِ سروْ استان کنیم
آمد بهار ای دوستانْ منزل به سروِْستان کنیم، تا بختِ در رو خفته را چون بختِ سروْ استان کنیم همچون غریبانِ چمن بیپا روان گشته به فن، هم بسته پا هم گامزن عزمِ غریبستان کنیم جانی که رست از خاکدان نامش روان آمد روان، ما جانِ زانوبسته را هم منزلِ ایشان کنیم ای برگ قوّت[…]
-
در دلم چون غمت ای سروِْ روان برخیزد، همچو سرو این تنِ من بی دل و جان برخیزد
در دلم چون غمت ای سروِْ روان برخیزد، همچو سرو این تنِ من بی دل و جان برخیزد من گمانم تو عیان، پیشِ تو من محوْ بِهْ ام، چون عیان جلوه کند چهره، گمان برخیزد چون رسد سنجقِ تو در ستمستانِ جهان، ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد بر حصارِ فلک ار خوبی[…]
-
آن خواجه اگر چه تیزگوش است، استیزهکُن و گرانفروش است
آن خواجه اگر چه تیزگوش است، استیزهکُن و گرانفروش است من غرّه به سست خندهٔ او، ایمن گشتم که او خموش است هشدار که آبِ زیرِ کاه است، بحریست که زیرِ کَهْ به جوش است هر جا که رَوی هُش است مفتاح، این جا چه کنی که قفلْ هوش است در روی تو بنگرد بخندد،[…]
-
در سفرِ هوای تو بیخبرم به جانِ تو، نیک مبارک آمدهست این سفرم به جان تو
در سفرِ هوای تو بیخبرم به جانِ تو، نیک مبارک آمدهست این سفرم به جان تو لعلِ قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی، کشتهٔ زار در میان زان کمرم به جان تو همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی، همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو خشک و ترم خیالِ تو[…]
-
جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو، آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو
جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو، آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود، هم تو ببین جمالِ خود هم تو بگو ثنای تو نیست مجازْ راز تو نیست گزافْ ناز تو، راز برای گوش تو ناز تو هم[…]
-
از آن مقام که نبود گشاد زود گذر، برو به سوی خریدار خویش همچون زر
از آن مقام که نبوَد گشادْ زود گذر، برو به سوی خریدارِ خویش همچون زر
درخت اگر متحرّک شدی ز جای به جا نه رنجِ ارّه کشیدی نه زخمههای تبر
زمان چو حاکمِ تست و مکان چو معبرِ تو مکانِ[…]
-
از فراقِ شمسِ دین افتادهام در تنگنا، او مسیحِ روزگار و دردِ چشمم بیدوا
از فراقِ شمسِ دین افتادهام در تنگنا، او مسیحِ روزگار و دردِ چشمم بیدوا گر چه دردِ عشقِ او خود راحتِ جانِ من است، خونِ جانم گر بریزد او بوَد صد خونبها عقلِ آواره شده دوش آمد و حلقه بزد، من بگفتم کیست بر در، باز کن در، اندرآ گفت آخِر چون درآید، خانه تا[…]
-
ماه دیدم شد مرا سودای چرخ، آن مهی نی کو بوَد بالای چرخ
ماه دیدم شد مرا سودای چرخ، آن مهی نی کو بوَد بالای چرخ تو ز چرخی با تو میگویم ز چرخ، ور نه این خورشید را چه جای چرخ زُهره را دیدم همیزد چنگْ دوش، ای همه چون دوشِ ما شبهای چرخ جانِ من با اختران آسمان رقص رقصان گشته در پهنای چرخ در فراقِ[…]
-
ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف
ما دو سه مستِ خلوتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف هر طرفی همیرسد مست و خرابْ جوقْ جوق، چون شترانِ مستلب سست فکنده کرده کف خوش بخورید کـاشتران ره نبرند سوی ما، زانکِ به وادی اندر اند، ما سرِ کوه بر شرف گر چه درازگردناند تا سرِ[…]
-
ما دو سه رندِ عشرتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف
ما دو سه رندِ عشرتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف از چپ و راست میرسد مستِ طمع هر اشتری، چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف غم مخورید هر شتر ره نبرَد بدین اغل، زانک به پستیاند و ما بر سرِ کوه بر شرف کس به[…]