-
به دلجویی و دلداری درآمد یارْ پنهانک، شب آمد چون مهِْ تابان شهِْ خونخوار پنهانک
به دلجویی و دلداری درآمد یارْ پنهانک، شب آمد چون مهِْ تابان شهِْ خونخوار پنهانک دهان بر مینهاد او دست یعنی دم مزن خامش، و میفرمود چَشمِ او درآ در کار پنهانک چو کرد آن لطفِ او مستم درِ گلزار بشکستم، همیدزدیدم آن گلها از آن گلزار پنهانک بدو گفتم که ای دلبر چه مکر[…]
-
در لشکرِ عشق چون که خونریز کنند، شمشیر ز پارههای ما تیز کنند
-
در گریهٔ خونْ مرا شکرخندِ تو کرد، بی بندِ تو در جهان مرا بندِ تو کرد
-
در کوی خرابات تکبّر نخرند، مردی ز سرِ کوی خرابات برند
-
ای ز درِ رحمتت هر نفسی نعمتی، زان همه رحمت فِرِست جانبِ ما رحمتی
ای ز درِ رحمتت هر نفسی نعمتی، زان همه رحمت فِرِست جانبِ ما رحمتی ای به خراباتِ تو، جامِ مراعاتِ تو، داده به هر ذرّهای نوع دگر عشرتی هر نفسی روحِ نو بنْهد در مردهای، هر نفسی راحِ نو بخشد بی مهلتی خنبِ تو آمد به جوش، جوش کند نای و نوش، جان سر و[…]
-
زهی حلاوتِ پنهان در این خلای شکم، مثالِ چنگ بوَد آدمی، نه بیش و نه کم
زهی حلاوتِ پنهان در این خلای شکم، مثالِ چنگ بوَد آدمی، نه بیش و نه کم چنانک گر شکمِ چنگ پر شود مثلا، نه ناله آید از آن چنگِ پر، نه زیر و نه بم اگر ز روزه بسوزد دماغ و اشکم تو، ز سوزْ ناله برآید ز سینهات هر دم هزار پرده بسوزی به[…]
-
جانِ خراباتی و عمرِ بهار، هین که بشد عمرْ چنین هوشیار
جانِ خراباتی و عمرِ بهار، هین که بشد عمرْ چنین هوشیار جان و جهان جانِ مرا دست گیر، چشمِ جهان حرفِ مرا گوش دار صورت دل آمد و پیشم نشست، بسته سر و خسته و بیماروار دست مرا بر سرِ خود مینهاد، کای به غمِ دوست مرا دستیار درد سرم نیست ز صفرا و تب،[…]
-
بیا ای شاهِ خودکامه، نشین بر تختِ خودکامی، بیا بر قلبِ رندان زن که صاحبقرن ایّامی
بیا ای شاهِ خودکامه، نشین بر تختِ خودکامی، بیا بر قلبِ رندان زن که صاحبقرنِ ایّامی برآور دودها از دل، بجز در خون مکن منزل، فلک را از فلک بگسل که جانِ آتشاندامی در آن دریا که خون است آن، ز خشک و تر برون است آن، بیا بنْما که چون است آن که حوتِ[…]
-
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش، چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش، چو تشنه تو باشد که باشد سقایش چو بیمار گردد به بازار گردد، دکان تو جوید لبِ قندخایش تویی باغ و گلشن تویی روز روشن مکن دل چو آهن مران از لقایش به درد و به زاری به اندوه و خواری، عجب چند داری برونِ سَرایش مها از[…]
-
کسی که عاشقِ آن رونقِ چمن باشد، عجب مدار که در بیدلی چو من باشد
کسی که عاشقِ آن رونقِ چمن باشد، عجب مدار که در بیدلی چو من باشد حدیثِ صبر مگویید، صبر را ره نیست، در آن دلی که بدان یارِ ممتحن باشد چو عشق سلسلهٔ خویش را بجنباند، جنونِ عقلِ فلاطون و بوالحسن باشد به جانِ عشق که جانی ز عشق جان نبرَد، وگر درونهٔ صد برج[…]